طولى نكشيد كه پيكى پيش فضل بن يحيى رفت ، با آن پيك روانه شد ولى خيلى ناراحت و پريشان بود پيش عباس بن محمّد رفت ، عباس شلاق زن خواست با پايبندهاى مخصوص بنام عقابين او را فرستاد پيش سندى و دستور داد صد تازيانه به او بزند لباس از تن او بيرون آوردند و صد تازيانه زدند وقتى بيرون آمد رنگش پريده بود بر خلاف وقتى آمد آن نخوت و بزرگ منشى را از دست داد بهر كس ميرسيد از چپ و راست سلام ميكرد مسرور جريان را براى هارون الرشيد نوشت . دستور داد موسى بن جعفر را تحويل به سندى بدهند .
هارون مجلسى ترتيب داد كه پر از جمعيت بود در آن مجلس گفت مردم فضل بن يحيى مخالفت با دستور من كرده من او را لعنت ميكنم شما نيز لعنت كنيد از تمام مجلس صداى لعنت مردم بلند شد بطورى كه خانه يك پارچه صدا گرديد اين خبر به يحيى بن خالد رسيد سوار شده پيش هارون الرشيد رفت نه از درب عمومى كه مردم ميرفتند از پشت سر هارون آمد در حالى كه هارون مطلع نبود گفت يا امير المؤمنين به من توجه كن . هارون با ترس تمام به او توجه نمود . يحيى گفت فضل جوان كم تجربهايست من منظور ترا عملى ميكنم . هارون شاد شد باز در ميان جمعيت گفت مردم ! فضل بن يحيى مخالفت امر مرا كرد لعنتش كردم ولى توبه و زارى كرد و فرمانبردار شد او را دوست بداريد مردم فرياد زدند : ما دوست دوست تو هستيم و دشمن دشمنت اكنون او را دوست ميداريم .
يحيى بن خالد پس از اين جريان خود بوسيله چاپار و پست به بغداد آمد مردم بوحشت افتاده در جستجو شدند يحيى چنين وانمود كرد كه براى تنظيم امور شهر آمده و مأموريت دارد كه نظارت به وضع فرمانداران كند ، خود را به بعضى از اين كارها نيز مشغول نمود . سندى بن شاهك را خواست و او را دستور داد كه چه كند ، سندى نيز قبول كرد .
حضرت موسى بن جعفر هنگام وفات از سندى درخواست كرد غلامش را كه نزديكى خانه عباس بن محمّد مينشيند و جزء نىفروشان است احضار كند تا او را غسل
بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 213
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢١٣