عيون اخبار الرضا - ج 1 ص 73 - عبد اللَّه بن صالح گفت : دربان فضل بن ربيع از فضل بن ربيع نقل كرد كه گفت : شبى در رختخواب با يكى از كنيزان خوابيده بودم نيمه شب صداى حركت درب كوچك را شنيدم ترسيدم كنيز گفت شايد اين صدا از باد باشد . چيزى نگذشت كه صداى در اطاقى كه در آن خوابيده بوديم بلند شد ، كسى در را باز كرد ناگاه ديدم مسرور كبير است . گفت حركت كن امير ترا مىخواهد . بدون اينكه سلام كند .
ديگر از جان خود نااميد شدم گفتم : مسرور كبير بدون اجازه و سلام وارد شود جز كشتن خبرى ديگر نيست جنب هم بودم جرات نكردم مهلت بگيرم تا غسل كنم . كنيزك وقتى ناراحتى و سرگردانى مرا ديد گفت به خدا توكل و حركت كن برو . از جاى حركت كردم و لباسهاى خود را پوشيدم با او رفتم تا وارد خانه هارون شدم سلام كردم او در رختخواب بود جواب مرا داد روى زمين افتادم .
گفت : ترسيدى ؟ گفتم ! بلى يا امير المؤمنين ساعتى مرا رها كرد تا به خود آمدم آنگاه گفت : برو بزندان و موسى بن جعفر عليه السّلام را خارج كن اين سى هزار درهم را نيز به او بده و پنج دست لباس به او خلعت بده و سه مركب براى سوارى او مهيا كن او را مخير گردان خواست اينجا با ما باشد در صورتى كه نپذيرفت بهر جا كه مايل بود برود . گفتم : يا امير المؤمنين دستور ميدهى موسى بن جعفر را آزاد كنم ؟ گفت بلى سه مرتبه پرسيدم عاقبت گفت : آرى تو ميخواهى من بر خلاف قرارداد خود رفتار كنم ؟
گفتم : يا امير المؤمنين كدام قرارداد گفت در همين رختخواب خوابيده بودم كه سياهى قوى هيكل كه نظيرش را نديده بودم به من حمله كرد روى سينهام نشست و گلويم را گرفت گفت : از روى ستم موسى بن جعفر را زندانى كردهاى ؟ ! گفتم : آزادش ميكنم و به او جايزه خواهم داد و خلعت ميبخشم از من عهد گرفت و پيمان بست آنگاه از روى سينهام حركت كرد نزديك بود نفسم قطع شود .
بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 194
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٩٤