ابن جعفر نيافتهام . گفتم : كجا او را ديدى ؟ .
گفت : سندى بن شاهك هشتاد نفر از كسانى كه معروف بخير و نيكى بودند جمع كرد و ما را وارد بر موسى بن جعفر عليه السّلام نمود . بما گفت : درست نگاه كنيد به اين مرد آيا آزار و اذيتى او را كردهايم ؟ . مردم خيال ميكنند كه نسبت به او سوء قصدى شده ، در اين باره خيلى حرف ميزنند اين جايگاه اوست از نظر فرش و محل استراحت بسيار خوب و آسوده است هيچ سختگيرى بر او نميشود و امير المؤمنين نظر بدى نسبت بايشان ندارد اكنون منتظرم كه بيايد و ايشان را از نزديك ببينيد ملاحظه مىكنيد صحيح و سالم است و از تمام جهت در آسايش .
گفت : ما تمام كوششمان اين بود كه سيما و منظر آن جناب را تماشا كنيم و از فضل و بزرگواريش بهرهمند گرديم در اين موقع فرمود آنچه راجع بآسايش و راحتى و وسعت جا گرفت همانطور است ولى من بشما مىگويم كه مرا مسموم كردهاند بوسيله نه دانه خرما پوست بدنم سبز مىشود و بعد از دنيا ميروم .
گفت : ديدم سندى بن شاهك از شنيدن اين حرف چنان ميلرزيد مانند شاخ خرما . حسن گفت گوينده اين جريان از پيرمردهاى مورد اعتماد اهل سنت بود كه سخن او كاملا مورد اعتماد همه آنها است جدا .
عيون اخبار الرضا - ابراهيم بن ابى العلاء گفت : يعقوب بن داود ميگفت من شيعه هستم در همان شبى كه موسى بن جعفر عليه السّلام را فردا صبح گرفتند من پيش او رفتم . گفت : اكنون پيش وزير ( يحيى بن خالد ) بودم - مىگفت از هارون الرشيد شنيدم مقابل قبر پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم ايستاده خطاب به آن جناب مىكرد : پدرم و مادرم فدايت يا رسول اللَّه عذر ميخواهم از تصميمى كه گرفتهام . مجبورم موسى بن جعفر را بگيرم و زندانى كنم ، زيرا ميترسم اين مردم اختلاف و خونريزى بوجود آورد كه خون گروهى ريخته شود گفت : گمان ميكنم فردا او را بگيرد فردا صبح فضل بن ربيع را فرستاد موسى بن جعفر در مقام پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مشغول نماز بود دستور داد او را بگيرند و زندانى كنند .
بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 193
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٩٣