أو كان يشركنا فيها فيلحقه * ما كان يلحقنا من لائم فيها
او لم يكن لإلهي في جنايتها * ذنب فما الذنب الا ذنب جانيها
عيون اخبار الرضا - ج 1 ص 108 - عبيد اللَّه بزاز نيشابورى كه مرد مسنى بود گفت : بين من و حميد بن قحطبه طائى طوسى رفت و آمد بود و معامله با هم داشتيم روزى بجانب او رفتم ، همين كه شنيد من آمدهام مرا خواست هنوز لباسهاى سفرم را تغيير نداده بودم هنگام نماز ظهر در ماه رمضان بود .
وقتى وارد شدم در حوضخانهاى كه آب از وسط آن رد ميشد نشسته بود سلام كردم و نشستم دستور داد آفتابه لگن و حوله بياورند دستهاى خود را شست امر كرد من نيز دستهاى خود را بشويم . امر او را اطاعت كردم غذا آوردند .
من فراموش كردم كه ماه رمضان است و روزه دارم ، در بين غذا خوردن بخاطرم آمد دست از خوردن كشيدم . حميد گفت چرا نميخورى ؟ گفتم : امير ماه رمضان است من نه مريضم و نه علت ديگرى وجود دارد كه موجب روزه خوردنم شود ، قطعا شما يك ناراحتى داريد كه نميتوانيد روزه بگيريد . حميد گفت : نه منهم هيچ گونه ناراحتى ندارم و كاملا صحيح و سالم هستم در اين موقع اشك از گوشه چشمهايش جارى شد .
بعد از صرف غذا گفتم چرا گريه كردى ؟ گفت نيمه شبى هارون الرشيد موقعى كه در طوس بود از پى من فرستاد وقتى پيش او رفتم ديدم شمعها روشن شمشيرى آخته جلو اوست غلامى نيز ايستاده است . همين كه چشمش به من افتاد سر بلند كرده گفت : حميد تا چه اندازه از امير المؤمنين اطاعت ميكنى ؟ گفتم :
مال و جانم را فداى او ميكنم سر به زير انداخت و اجازه بازگشت به من داد .
هنوز مختصر زمانى نگذشته بود كه به منزل رسيدم پيك براى دومين بار آمده گفت : امير المؤمنين ترا ميخواهد . با خود گفتم : انا للَّه ميترسم تصميم كشتنم را گرفته باشد آن مرتبه با ديدن من خجالت كشيده باشد . باز پيش او رفتم سر بلند كرده گفت : تا چه حد حاضرى مطيع امير المؤمنين باشى ؟ گفتم : مال و جان