معصيتى فاره عز طاعتى »
خدايا همانطور كه خوارى گناهكارى او را نشانش دادى عزت و شرافت بندگى و اطاعت مرا نيز به او نشان ده . همان ساعت خداوند او را شفا داد .
مناقب : فضل بن ربيع و مرد ديگرى گفتند : هارون الرشيد براى حج به مكه رفت وقتى شروع بطواف نمود مردم را از طواف باز داشتند تا هارون تنها طواف كند در همين موقع شخص عربى آمد و با هارون شروع بطواف كرد .
نگهبان گفت : دور شو از جلو خليفه اعرابى نگهبان راند و گفت خداوند در اين محل بين تمام مردم مساوات را برقرار نموده و فرموده است
سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ
هارون به نگهبان گفت به او كارى نداشته باش . هميشه مرد عرب جلو هارون طواف ميكرد . هارون تصميم گرفت حجر الاسود را ببوسد مرد عرب بر او سبقت جست و جلوتر از او حجر الاسود را بوسيد هارون خواست در مقام نماز بخواند مرد عرب جلو او به نماز ايستاد .
وقتى نماز هارون تمام شد مرد عرب را خواست . نگهبانان به او گفتند امير المؤمنين ترا ميخواهد . گفت من با او كارى ندارم اگر او با من كار دارد بايد پيش من بيايد . هارون گفت : راست ميگويد از جا حركت كرده پيش مرد عرب رفت سلام نمود . جواب سلامش را داد هارون گفت : اجازه ميدهى بنشينم .
اعرابى گفت اين محل متعلق به من نيست كه اجازه نشستن از من ميخواهى اين خانه خدا است كه براى بندگان خود ترتيب داده اگر ميخواهى بنشين و در صورتى كه مايل نيستى برو .
هارون روى زمين نشست رو به آن مرد كرده گفت : چرا چون توئى بايد مزاحم پادشاهان شود ؟ گفت : بلى بايد در مقابل علم كوچكى كنى و گوش فرا دهى هارون گفت : از تو چند سؤال ميكنم اگر جواب ندادى ترا آزار مينمايم مرد عرب گفت سؤال ميكنى كه چيزى بياموزى يا سؤال تو از روى لجبازى است .
هارون گفت : نه سؤال براى ياد گرفتن ميكنم عرب گفت : طورى بنشين كه