تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 129

مساهمون:

ص١٢٩
انصارى بدر خانه هارون الرشيد آمد ، در همين موقع موسى بن جعفر عليه السّلام كه سوار الاغ بود رسيد دربان احترام شايسته‌اى به امام كرد و با عجله براى او اجازه ورود خواست . نفيع از عبد العزيز بن عمر پرسيد اين پيرمرد كيست ؟ گفت : اين بزرگترين اولاد ابى طالب و بزرگتر از اولاد محمّد است موسى بن جعفر ، گفت : من از اين بنى عباس عاجزتر نديده‌ام اين قدر احترام ميكنند نسبت بشخصى كه قدرت دارد آنها را از سرير سلطنت به زير آورد وقتى از پيش هارون خارج شود به او توهين خواهم كرد . عبد العزيز گفت : اين كار را نكن اينها خانواده‌اى هستند كه كمتر كسى متعرض آنها شده كه ننگى براى خود تا ابد بجاى نگذاشته باشد . حضرت موسى بن جعفر خارج شد ، نفيع لجام الاغش را گرفت و گفت : تو كه هستى آهاى ؟ فرمود : اگر منظورت نژاد است من پسر محمّد حبيب اللَّه و پسر اسماعيل ذبيح اللَّه و پسر ابراهيم خليل اللَّه هستم و اگر منظورت وطن من است ، همان محلى است كه بر مسلمانان و تو اگر مسلمان باشى لازم است زيارت و حج در آن محل ، اگر منظورت اينست كه بر من فخر كنى به خدا قسم بىدينهاى قوم من راضى نشدند همطراز باشند با مسلمانان قوم تو كه گفتند : يا محمّد براى مبارزه با همطرازان خودمان را از قريش بفرست ، اگر منظورت آوازه و شهرت است ما كسانى هستيم كه خداوند واجب كرده بر ما صلوات بفرستند در نمازها ميگوئى : اللهم صلّ على محمّد ، و آل محمّد ، ما همان آل محمّد هستيم الاغ را رها كن . نفيع لجام مركب را رها كرد دستش برعشه افتاده بود با كمال خوارى به راه خود ادامه داد عبد العزيز به او گفت : به تو نگفتم ؟ ! ! مناقب : در كتاب خلفاء است كه هارون الرشيد بموسى عليه السّلام بن جعفر پيشنهاد كرد كه فدك را پس بگيرد . امام عليه السّلام امتناع ميورزيد تا اصرار زياد كرده فرمود : من فدك را نمىگيرم مگر تمام آن را با مرزى كه معين ميكنم بدهى . گفت : حدود فدك كجا است . فرمود : اگر حدود آن را معين كنم نخواهى داد .