تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
سالى من با او به حج رفتم همين كه بمدينه رسيد بدربانان خود دستور داد كه هر كس از اهالى مكه و مدينه از فرزندان مهاجر و انصار كه بديدن من مىآيد بايد نسب و نژاد خود را بگويد و خويش را معرفى كند . هر يك كه وارد ميشد ميگفت من فلانى پسر فلان كس هستم تا جد خويش نام ميبرد كه بالاخره منتهى بيكى از بنى هاشم يا قريش و يا مهاجر و يا انصار ميشد بهر كدام جايزه‌اى از پانصد هزار درهم تا دويست دينار به مقدار مقام و شرافت نسبى و هجرت اجدادش ميداد . روزى ايستاده بودم كه فضل بن ربيع وارد شده گفت : درب خانه مردى است كه ميگويد : موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب عليهم السّلام روى بما نمود كه ايستاده بوديم من و امين و مؤتمن و ساير سپهداران گفت مواظب خود باشيد ، سپس بدربان گفت اجازه بده وارد شود ولى مواظب باش از مركب نبايد پياده شود مگر روى فرش من . در اين موقع ديدم پيرمردى لاغر اندام كه عبادت پيكرش را ضعيف كرده بود وارد شد چون پوست و مشكى كهنه مينمود كه سجده بر صورت و بينى او اثر گذاشته بود . همين كه چشمش بهارون الرشيد افتاد خود را از الاغى كه سوار بود خواست به زير اندازد ، هارون فرياد زد : نه به خدا بايد روى فرش من پياده شويد دربانان مانع از پياده شدن آن جناب گرديدند تمام با ديده احترام و عظمت به او نگاه ميكرديم همين طور آمد تا رسيد روى فرش دربانان و سپهداران اطرافش را گرفته بودند . هارون از تخت پائين آمده او را استقبال كرد صورت و چشمهايش را بوسيد و دستش را گرفته بالاى مجلس آورد و در آنجا با او نشست شروع كرد با او بصحبت و كاملا با تمام چهره متوجه آن جناب بود از حالش مىپرسيد . پرسيد چقدر زن و فرزند دارى فرمود : بيش از پانصد نفرند گفت همه اينها فرزندان شمايند فرمود : نه بيشتر آنها غلام و كنيزند اما فرزند ، سى و چند نفر دارم كه اين قدر پسر و اين قدر دخترند ، گفت : چرا دخترها را به ازدواج پسر عموهايشان