تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
نامه طولانى بود من همانطور ايستاده ميخواندم و او ساكت بود پس از تمام شدن نامه سر بلند كرده گفت : كافى است خواندن اين نامه اكنون خود را از آنچه در اين نامه است با دليل تبرئه كن . گفتم : يا امير المؤمنين قسم بخدائى كه محمّد را به پيامبرى برانگيخته هيچ كس يك درهم يا دينار بعنوان خراج براى من نياورده ولى ما خاندان ابو طالب هديه و پيشكشى را كه خداوند براى پيامبرش حلال نموده مىپذيريم . فرموده است : اگر براى من پاچه گوسفندى هديه بياورند مىپذيرم و اگر دعوت به خوردن دست گوسفندى نمايند اجابت ميكنم امير المؤمنين خود اطلاع دارد كه ما در تنگدستى قرار گرفته‌ايم و دشمن زياد داريم از گرفتن خمس كه قرآن شاهد آن است ما را منع نكرده‌اند در تنگدستى قرار گرفته‌ايم صدقه بر ما حرام است كه خداوند بجاى آن خمس را براى ما قرار داده و مجبور از قبول هديه هستيم تمام اين‌ها را امير المؤمنين خود اطلاع دارد صحبت من كه تمام شد سكوت كرد . بعد گفتم اگر امير المؤمنين اجازه دهد به پسر عمويش حديثى از آباء كرام خود از پيامبر اكرم نقل كنم مثل اينكه از پيشنهاد من خوشش آمد گفت : اجازه دارى بگو . گفتم : پدرم نقل كرد از جدم از پيامبر اكرم كه فرمود : هر گاه دو خويشاوند نزديك يك ديگر آيند و هم را در آغوش گيرند خويشاوندى بهيجان مىآيد اگر صلاح بدانيد دست خود را به من بدهيد دست بسوى من دراز كرد ، سپس گفت نزديك بيا جلو رفتم با من مصافحه كرد و مدتى مرا در آغوش گرفت ديدم چشمهايش پر از اشك شد . گفت بنشين موسى ! ناراحت نباش راست گفتى جدت نيز درست فرمود : همچنين پيامبر اكرم ، چنان خون من به جوش آمد و هيجانى در من پيدا شد كه فهميدم تو با من هم نژاد و هم خونى و آنچه گفتى صحيح است . من مايلم سؤالى