به اجازه خدا و اجازه او امر كردن به ايمان است . تكليف و تعبد اجبارى و الزامى نيست . اين اجبار هنگام زوال تكليف و پرستش است ( يعنى بعد از مرگ ) . مأمون گفت عقده دلم را گشودى يا ابا الحسن ، خداوند عقده دلت را بگشايد . اين آيه را برايم توضيح دهيد
الَّذِينَ كانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي غِطاءٍ عَنْ ذِكْرِي وَ كانُوا لا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعاً
. فرمود : پرده روى چشم مانع ذكر نيست زيرا ذكر با چشم ديده نمىشود ولى خداوند تشبيه نموده آنهائى را كه كافر به ولايت على بن ابى طالب عليه السلام هستند .
به كورها كه گفتار پيامبر صلى الله عليه و آله را در باره او سنگين مىشمردند و طاقت شنيدنش را نداشتند . مأمون گفت مرا آسوده كردى خدا آسودهات كند .
اين هم مناظرهاى از حضرت رضا عليه السلام
صفوان بن يحيى گفت ابو قرهى محدث دوست شبرمه از من درخواست كرد براى او از حضرت رضا عليه السلام اجازه بگيرم . اجازه گرفتم . خدمت امام عليه السلام رسيد . چندين مسأله از حلال و حرام و احكام و واجبات پرسيد تا بالاخره سؤالش منتهى به توحيد گرديد . عرض كرد فدايت شوم توضيحى در باره سخن با موسى بدهيد .
فرمود : خدا مىداند كه به كدام لهجه با او صحبت كرده بسريانى يا عبرى .
ابو قره با دست زبان خود را گرفت . گفت منظورم از اين زبان است .
فرمود : منزه است خدا از آنچه تو مىگوئى پناه مىبرم به خدا كه او را شبيه مخلوقش قرار دهم يا مثل مردم حرف بزند . او را مثل و مانندى نيست و گوينده و فاعلى مانند او وجود ندارد .
پرسيد چگونه سخن گفته ؟ فرمود : سخن خدا با مردم مانند سخن مردم با يك ديگر نيست . بوسيله زبان و دهان صحبت نمىكند ولى مىگويد باش . با اراده او بوجود مىآيد . آنچه خدا به موسى خطاب نموده از امر و نهى بدون اينكه در آن مورد فكر و انديشه نمايد .