تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 76

مساهمون:

ص٧٦
تا وقتى من فرماندار باشم ماليات از تو نخواهم گرفت بعد پرسيد چقدر زن و فرزند دارى ، تعداد آنها را گفتم مقدارى كه مخارج من و آنها را تأمين مينمود باضافه مبالغ ديگري به من بخشيد تا وقتى او زنده بود از من خراج نگرفت و از لطف و عنايت و بخشش او بىبهره نبودم تا از دنيا رفت . خرايج - محمّد بن وليد كرمانى گفت خدمت حضرت جواد عليه السّلام رفتم ديدم عده زيادى جلو درب پشت منتظرند كنار يكى از مسافرين نشستم تا اذان ظهر شد براي نماز حركت كرديم پس از انجام نماز ظهر احساس كردم از پشت سرم صدائى مىآيد . رو به عقب نموده ديدم حضرت جواد عليه السّلام است از جاى جستم و دست مباركش را بوسيدم . بعد امام عليه السّلام نشست و از حال و كيفيت آمدنم پرسيد پس از آن فرمود تسليم باش سه مرتبه اين سخن را تكرار كرد « سلم ! » در هر سه مرتبه عرضكردم تسليم شدم و راضي و خشنودم خداوند آن ناراحتى و ترديدى كه در دلم بود از بين برد حالا اگر كوشش و سعى هم بكنم كه شك و ترديدى در دلم پيدا شود امكان پذير نيست . فردا صبح زود آمدم از درب اول نگذشتم قبل از ديگران آمده بودم هيچ كس پشت سر من نبود مايل بودم كه راهى بيابم و خود را به امام عليه السّلام برسانم ولى احدي را نيافتم كه از او جويا شوم گرماى زياد و گرسنگي مرا ناراحت كرد بطورى كه شروع بآشاميدن آب كردم تا حرارت هوا و حرارتى كه از شدت علاقه‌ام بملاقات امام بوجود آمده تخفيف يابد در همين بين غلامى به طرف من آمد و سفره‌اى با غذاهاى رنگارنگ در دست داشت غلام ديگرى آفتابه لگن همراه آورده بود گفتند امام عليه السّلام دستور داده غذا ميل كنى من شروع به غذا خوردن كردم . غذايم را كه خوردم مولا حضرت جواد تشريف آورد از جاى حركت كردم فرمود بنشين و بخور باز شروع به خوردن كردم نگاهى بغلام خود نموده فرمود با او غذا بخور تا گوارايش شود . بالاخره دست از خوردن كشيدم و سفره برداشته شد . غلام شروع كرد به جمع كردن ريزه نانها و خوراكيهائى كه روى زمين