تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 75

مساهمون:

ص٧٥
عمويش عرضكرد سرورم مگر پدرت همين فرمايش را نفرمود . حضرت جواد گفت از پدرم پرسيدند مردى قبر زنى را شكافت و با آن زن جمع شد فرمود بايد دست راستش قطع شود كه نبش قبر نموده و حد زنا نيز بر او جارى مىشود زيرا احترام زن مرده و زنده يكسان است عرضكرد صحيح ميفرمائيد سرورم من استغفار و توبه ميكنم . مردم در شگفت شدند عرضكردند اجازه ميفرمائيد سؤال بكنيم فرمود بگوئيد در يك مجلس از سى هزار مسأله پرسيدند جواب آنها را داد با اينكه نه ساله بود . كافى - احمد بن زكريا صيدلانى نقل كرد از شخصى اهل سيستان كه از بنى حنيفه بشمار ميرفت آن مرد گفت من هم سفر بودم با حضرت جواد در آن سالى كه به حج رفته بود اول خلافت معتصم سر سفره نشسته بوديم گروهى نيز از مأمورين سلطان هم بودند . عرضكردم آقا فدايت شوم فرمان‌دار شهر ما ارادتمند بشما خانواده است من در دفتر مالياتى او مقدارى مقروضم اگر صلاح بدانى نامه‌اى بنويسى كه به من كمك كند . فرمود او را نميشناسم . عرضكردم همان طورى كه توضيح دادم او از ارادتمندان بشما خانواده است نامه‌ى شما براى من سودمند است كاغذى بدست گرفته چنين نوشت : بسم اللَّه الرحمن الرحيم آوردنده نامه من نقل كرد كه داراى مذهبى پسنديده هستى ، بدان آنقدر از اين مأموريت براى تو بهره خواهد بود كه بمردم نيكى كنى ، نسبت به برادران خود نيكوكار باش بدان كه خداى عزيز از تو بازخواست خواهد كرد حتى از يك ذره كوچك و دانه سپنجى . گفت وارد سيستان كه شدم حسين بن عبد اللَّه نيشابورى كه والى و فرماندار بود قبلا از جريان نامه اطلاع حاصل كرده بود دو فرسخ باستقبال من آمد نامه را به او دادم بوسيد و روى چشم گذاشت گفت چه حاجت دارى . گفتم يك مالياتى دارم كه در دفتر تو مبلغ آن يادداشت شده دستور داد آن را از بين ببرند و گفت