تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 48

مساهمون:

ص٤٨
حركت كردم نامه در دستم بود چشم امام كه به من افتاد فرمود ابو يعقوب ! اسم فرزند خود را احمد بگذار برايم پسرى متولد شد او را احمد ناميدم مدتى بود بعد از دنيا رفت . از جمله كسانى كه با اين گروه رفته بودند يكى على بن حسان واسطى معروف به عمش بود ، گفت من مقدارى اسباب بازى بچه‌گانه بعضى از نقره بود بهمراه داشتم با خود تصميم گرفته بودم آنها را بمولايم حضرت جواد هديه كنم وقتى مردم جواب‌هاى خود را گرفته رفتند امام عليه السّلام از جاى حركت كرد و عازم صريا شد من از پى آن جناب رفتم در بين راه موفق غلامش را ديدم گفتم براى من از امام عليه السّلام اجازه بگير . اجازه گرفت وارد شده سلام كردم ولى در چهره آقا آثار ناراحتى مشاهده مىشد . نگاهى از روى خشم به من نموده بعد صورت به طرف راست و چپ گردانيد . آنگاه فرمود خداوند مرا براى بازى نيافريده مرا چه با بازى . من از آن جناب پوزش خواستم عذر مرا پذيرفت . عبد اللَّه بن محمّد گفت عمارة بن زيد نقل كرد كه حضرت محمّد بن على امام جواد عليه السلام را ديدم كه جلويش يك كاسه چينى بود . فرمود از ديدن اين كاسه تعجب ميكنى ، عرضكردم : آرى دست خود را روى آن گذاشت چينى ذوب شد مثل آب آن را جمع نموده در يك قدح ريخت باز دو مرتبه دست بر آن كشيد مثل اول كاسه چينى شد فرمود بايد چنين قدرتى داشت . زكريا بن آدم گفت من خدمت حضرت رضا عليه السّلام بودم كه حضرت جواد را آوردند آن وقت كمتر از چهار سال داشت . دست خود را بر زمين زد و صورت به آسمان بلند نمود مدتى در انديشه بود حضرت رضا فرمود جانم قربانت در چه فكرى چنين فرو رفته‌اى ؟ گفت در فكر ستمى كه بمادرم فاطمه عليها السّلام روا داشتند . به خدا قسم آن دو را خارج ميكنم و ميسوزانم و خاكسترشان را بباد مىدهم و به دريا ميريزم . حضرت رضا عليه السّلام او را پيش كشيد و پيشانى مباركش را بوسيد ، سپس فرمود