است . به خدا قسم هنوز سخن در دلم تمام نشده بود ديدم بدن امام چنان بزرگ شد كه تمام اطاق را تا سقف و اطراف را با تمام ديوارهايش فرا گرفت ، متوجه شدم رنگش چنان سياه شد مانند شب تار باز سفيد شد از برف سفيدتر سپس قرمز شد مثل خون بعد سبز شد بهتر از برگ درختان در اين موقع از پيكر آن جناب كاسته شد و كوچك گرديد مانند صورت اولش و رنگ اولى بچهرهاش بازگشت از آنچه مشاهده كردم به سجده افتادم .
فرياد زد : عسكر شك مىكنيد شما را با خبر ميكنم وقتى كه ضعف و سستى اعتقاد بشما رو نمايد تقويتتان ميكنم . به خدا قسم بحقيقت معرفت ما نرسيده است مگر كسى كه خداوند بر او منت نهاده بمحبت ما و او را به دوستى ما امتياز بخشيده .
بنان بن نافع گفت از حضرت رضا عليه السّلام پرسيدم امام بعد از شما كيست ؟
فرمود از اين درب كسى وارد خواهد شد كه وارث مقامى است كه من از پدرم به ارث بردهام و او حجت خداست بعد از من . در همان بين كه خدمتش بودم حضرت محمّد بن على جواد الائمه وارد شد همين كه چشمش به من افتاد . فرمود : پسر نافع ! برايت حديثى نقل بكنم ؟
ما گروه امامان وقتى در رحم مادر هستيم صدا را تا چهل روز ميشنويم وقتى چهار ماهه شد خداوند پستى و بلندىهاى زمين را به او نشان ميدهد كه دور برايش نزديك است چنان مينگرد كه اگر يك قطره باران نافع يا زياندار ببارد مىبيند اينكه پرسيدى از پدرم حضرت رضا حجت و امام بعد از شما كيست . همان كسى را كه او فرمود حجت و امام بر تو است . گفتم : من اولين ستايشگر اويم . در اين موقع حضرت رضا عليه السّلام پيش ما آمد فرمود پسر نافع تسليم باش اعتراف باطاعت كن روح او روح من و روح من روح پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و إله و سلّم است .
روزى مأمون از راهى عبور ميكرد برخورد به حضرت جواد عليه السّلام كه در بين بچهها
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 44
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٤