تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥
جواب نوشت خداوند پدرت را رحمت كند . ديگر نامه‌اى نوشت و تقاضاى دعا براى پدر و مادر خود كرد مادرش مؤمن ولى پدر او ثنوى مذهب بود امام عليه السّلام در جواب نوشت خدا مادرت را بيامرزد . ابو يوسف قصير شاعر متوكل گفت : پسرى برايم متولد شد وضع ماليم خوب نبود براى چند نفر نامه نوشتم و تقاضاى كمك كردم همه مرا مأيوس كردند با خود گفتم بروم يك دور خانه بگردم آمدم كه از خانه خارج شوم ناگاه ديدم ابو حمزه آمد و در دست هميانى داشت سياه كه در آن چهار صد درهم بود گفت : مولايم امام حسن عسكرى عليه السّلام ميفرمايد اين پول را خرج زايمان فرزندت بكن خداوند ولادت او را برايت مبارك گرداند ابو القاسم على بن راشد گفت : مردى از علويان در زمان امام حسن عسكرى عليه السّلام از سامرا خارج شد به طرف همدان و قزوين و آذربايجان بجستجوى فضل و دانش مردى از همدان با او ملاقات كرد گفت : از كجا مىآئى ؟ جوابداد از سامرا گفت در سامرا فلان خانه را ميشناسى ؟ گفت : آرى . گفت تو از امام حسن عسكرى حسن بن على اخبار و اطلاعاتى كسب كرده‌اى گفت : نه . پرسيدم پس براى چه بهمدان آمده‌اى گفت در جستجوى فضل و دانش گفت من حاضرم به تو پنجاه دينار ( سكه طلا ) بدهم با من برگردى برويم سامرا و مرا خدمت حسن بن على عليه السّلام برسانى قبول كرد . پنجاه دينار را به او داد علوى با او برگشت رسيدند بسامرا اجازه ورود خواستند تا خدمت حضرت عسكرى عليه السّلام برسند . بهر دو اجازه داد وارد شدند امام عليه السّلام در صحن حياط نشسته بود . وقتى چشم امام بمرد همدانى افتاد فرمود تو فلان كس پسر فلانى نيستى گفت : چرا فرمود پدرت براى تو وصيتى نموده و وصيتى نيز نسبت بما كرده آمده‌اى