بود ، در سال 254 فرزند خود امام حسن عسكرى را در حضور گروهى از اصحاب مورد اعتماد بمنصب امامت تعيين نمود و نور و حكمت را به او داد با مواريث انبياء و سلاح و در سن چهل سالگى از دنيا رفت و در سامرا دفن شد .
مسعودى در مروج الذهب مينويسد : كه از علي بن محمّد پيش متوكل سعايت كردند كه در منزل خود كتابها و اسلحه زيادى از شيعيان خود كه اهل قم هستند جمع كرده و تصميم خروج دارد گروهى از تركها را فرستاد و شبانه به خانه امام حمله بردند ولى چيزى نيافتند آن جناب در ميان اطاق در بستهاى بود و لباسى پشمين بر تن داشت كه روى شن و ريگ نشسته بود توجه بجانب خدا داشت و قرآن ميخواند .
با همين حال ايشان را پيش متوكل بردند گفتند در خانهاش چيزى نيافتيم رو به قبله نشسته بود و قرآن ميخواند . متوكل مشغول شراب خوردن بود موقعى امام وارد شد كه جام در دست متوكل بود همين كه چشمش بايشان افتاد ترسيد و احترام كرد آن جناب را پهلوى خود نشاند و جامى كه در دست داشت بايشان تعارف كرد ، فرمود به خدا گوشت و خون من آلوده شراب نشده مرا معذور دار متوكل گفت : برايم شعرى بخوان فرمود : من زياد شعر از حفظ ندارم . گفت :
چارهاى نيست بايد يك شعرى بخوانى . اين اشعار را همانطور كه پيش متوكل نشسته بود خواند :
باتوا علي قلل الاجبال تحرسهم * غلب الرجال فلم تنفعهم القلل
و استنزلوا بعد عز من معاقلهم * و اسكنوا حفرا يا بئسما نزلوا
ناداهم صارخ من بعد دفنهم * اين الاساور و التيجان و الحلل
اين الوجوه التى كانت منعمة * من دونها تضرب الاستار و الكلل
فافصح القبر عنهم حين ساء لهم * تلك الوجوه عليها الدود تقتتل
قد طال ما اكلوا دهرا و قد شربوا * و اصبحوا اليوم بعد الاكل قد أكلوا