باش خدا ترا به راه آنها بميراند و زنده نگه دارد . اينك اگر مايلى برو خدا رحمتت كند .
فتح گفت : از خدمت امام عليه السّلام خارج شدم فردا نيز سعى كردم تا خدمت آن جناب برسم بالاخره موفق شده سلام كردم جواب داد . عرضكردم اجازه ميدهى سؤالى برايم پيش آمده بپرسم كه ديشب من پيوسته در انديشه همين مشكل گذشت فرمود : بپرس اگر مايل بودم جواب مىدهم و گر نه جواب نميدهم درست سؤال كن و در سؤال خويش استوار باش و بجواب درست گوش بده مبادا از روى عناد و لجبازى سؤال كنى متوجه هدف خويش باش زيرا دانشجو و استاد هر دو در پيشرفت و رشد شريكند و هر دو بايد خير خواه يك ديگر باشند و هرگز نبايد نسبت بهم خيانت نمايند .
اگر بخواهم ميگويم چه سؤالى برايت پيش آمده خداوند بر اسرار نهان كسى را مطلع نگرداند مگر پيامبران شايسته ، هر چه در نزد پيامبر است امام نيز دارد اطلاع و دانشى كه پيامبر دارد اوصياء او نيز دارند تا زمين خالى از حجتى نباشد كه اثبات ادعاى پيامبر را نمايد و بر شخصيت و عظمت او گواه گردد .
يا فتح ! نزديك بود شيطان ترا باشتباه اندازد در مورد مطالبى كه به تو آموختم بفكر و خيالهاى واهى شدى و ترا به شك انداخت بطورى كه نزديك بود از راه خدا و صراط مستقيم منحرف شوى زيرا با خود گفتى وقتى ما قائل شويم پيامبر و اوصياء او داراى چنين مقامى هستند پس آنها نيز خدايند .
هرگز ، به خدا پناه مىبرم آنها مخلوق و خداپرستند مطيع پروردگار و كوچك در مقابل شيفتهء اويند . اگر شيطان از اين راه وسوسهاى نمود متوجه گفتار من باش و او را با سر بر زمين بزن .
عرضكردم : فدايت شوم مرا آسوده كردى و با اين بيان تمام ناراحتى كه شيطان برايم بوجود آورده بود از بين بردى چنين بنظرم ميرسد كه بايد شما خدا باشيد . در اين موقع امام عليه السّلام به سجده افتاد و در سجده خود چنين مىگفت :
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 160
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٦٠