تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 134

مساهمون:

ص١٣٤
عليه السلام عرض كردم كداميك از ما بيشتر بدين خود علاقه دارد فرمود هر كس امام خود را بيشتر دوست داشته باشد . حديث طولانى است تا آنجا كه ميفرمايد على اين متوكل ساختمانى بين مدينه مىكند كه تكميل نخواهد كرد قبل از تمام شدن ساختمان بوسيله يكى از ستمگران ترك خواهد مرد . خرايج - احمد بن عيسى كاتب گفت در خواب پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و إله و سلّم را ديدم مثل اينكه سر روى دامن من داشت و خوابيده بود يك مشت خرما به من داد كه بيست و پنج دانه بود چيزى نگذشت كه حضرت هادى بهمراه يك مأمور آمد آن مأمور امام را در خانه ما جاى داد ، مأمور گاهى ميفرستاد از من علوفه ميگرفت يك روز پرسيد چقدر من بشما بدهكارم ، گفتم از تو چيزى نمىگيرم . گفت مايل نيستى به روى پيش اين مرد علوى و بر او سلام كنى گفتم : بىميل نيستم . پيش امام رفته سلام كردم . گفتم در اين ده فلان قدر از دوستان شما هستند اگر اجازه ميدهى آنها را حاضر كنم ، فرمود چنين كارى نكن ، عرضكردم آقا من خرماهاى خوبى دارم اجازه ميدهى مقدارى براى شما بياورم ، فرمود اگر بفرستى به من ميرسد ولى اول پيش اين مأمور بفرست او مقدارى را براى من مىآورد . ظرفى از چند نوع خرما براى مأمور بردم و قدرى از بهترين خرماها در آستين گذاشتم با يك بشقاب هم سر شير پيش مأمور آمدم گفت مىخواهى پيش دوستت به روى ؟ گفتم : آرى . وارد شدم ديدم از خرماهائى كه براى مأمور فرستاده بودم پيش امام عليه السّلام است خرماى امام را بيرون آوردم با بشقاب سر شير خدمتش نهادم آن جناب مشتى از خرماها را برداشت و به من داد فرمود اگر پيامبر اكرم بيشتر داده بود منهم ميدادم وقتى شمردم ديدم كاملا برابر است با همان مقدارى كه در خواب ديده بودم . خرايج - احمد بن هارون گفت من در سايبان حياط مشغول درن دادش يكى از غلامانش بودم ناگهان حضرت ابو الحسن در حالى كه سوار بر اسب بود وارد شد ما از جاى حركت كرديم خدمتش برسيم آن جناب پياده شد عنان اسب خود را