تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠
سوگند چنين نبود . مردى بين چهل و پنجاه سال بود با چهره‌اى بين سفيد و گندمى به آنها گفتم : مگر شما ادعا نمىكرديد كه ايشان را مىشناسيد برويد خوش آمديد در پناه خدا . خرايج - ابو هاشم جعفرى گفت متوكل قصرى داشت كه داراى پنجره‌هاى مختلف بود از هر طرف كه خورشيد دور مىزد پرنده‌هاى خوش آواز را در آنجا قرار ميداد روز سلام در همين قصر مىنشست از صداى پرنده نه حرف كسى را ميشنيد و نه كسى حرف او را ميشنيد ولى وقتى امام على النقى عليه السّلام وارد ميشد همه پرنده‌ها ساكت مىشدند بطورى كه صدائى از آنها شنيده نمىشد تا وقتى امام خارج ميشد . همين كه ايشان از درب خارج مىشدند باز پرنده‌ها شروع به خواندن مىكردند . گفت : متوكل چند كبك در باغ داشت روى ايوان در بلندى مىنشست و آنها را بجنگ مىانداخت . از تماشاى آنها مىخنديد ولى وقتى حضرت امام على النقى عليه السّلام وارد اين مجلس نيز ميشد كبك‌ها به ديوار مىچسبيدند ، از جاى خود تكان نمىخوردند تا امام عليه السّلام خارج ميشد همين كه ميرفت دو مرتبه به جنگ مىپرداختند . خرايج - ص 210 - ابو هاشم جعفرى گفت در زمان متوكل زنى مدعى شد كه من زينب دختر فاطمه زهرا عليهما السّلام دختر پيغمبرم ، متوكل به او گفت : تو زن جوانى هستى با اينكه از زمان پيغمبر صلّى اللَّه عليه و إله و سلّم سالها مىگذرد . گفت : پيامبر اكرم دست بر سرم كشيده و دعا كرده است كه هر چهل سال يك مرتبه جوانى برايم برگردد من تا كنون خود را به مردم معرفى نكرده بودم اما احتياج مرا واداشت كه خود را معرفى كنم . متوكل گروهى از اولاد على عليه السّلام و بنى عباس و طايفه قريش را خواست و جريان او را گوشزد كرد چند نفر وفات حضرت زينب را در سال فلان روايت كردند . متوكل به او گفت : در مقابل اين روايت تو چه مىگوئى ؟ گفت روايت دروغى است از خودشان ساخته‌اند من از نظر مردم پنهان