وزير متوكل به او گوشزد كرد كه اين كار بر ضرر تو است بگو قبل از اينكه جريان منتشر گردد از آنجا خارج شود . متوكل گفت ما نظر بدى در باره شما نداشتيم منظورمان اين بود كه فرمايش شما ثابت شود اكنون خوب است بالا بيائيد . امام از جاى حركت كرد و نزديك نردبان آمد شيرها اطرافش را گرفتند و خود را بلباسهاى ايشان ميماليدند .
همين كه پاى بر اولين پله نردبان گذاشت اشاره كرد برگرديد همه رفتند ايشان بالا آمد .
فرمود هر كسى مدعى است فرزند فاطمه زهرا عليها السّلام است ميان اين درندهها برود متوكل رو به آن زن كرده گفت پائين برو ، زن شروع بالتماس نموده گفت من بدروغ گفتم دختر فلان كس هستم از فقر و تنگدستى اين ادعا را كردم ، گفت او را بياندازيد ميان درندهها ولى مادرش درخواست كرد كه آن زن را ببخشد .
خرايج و ارشاد مفيد - ص 312 - محمّد بن على گفت زيد بن على بن حسين بن زيد گفت مريض شدم شبى طبيب و پزشك بالاى سرم آمد دوائى تجويز نمود كه چند روز صبح بياشامم آن شب برايم مقدور نبود دوا را تهيه نمايم ، طبيب خارج شد .
همان دم خادم حضرت هادى وارد شد و بهمراه خود كيسهاى داشت كه همان دوا را آورده بود : گفت : حضرت ابو الحسن سلامت رسانده و مىفرمايد اين دوا را چند روز ميل كن ، دوا را آشاميدم خوب شدم .
محمّد گفت : زيد در پايان اضافه نمود غلات ( كسانى كه بخدائى ائمه معتقدند ) كجايند كه اين حديث را بشنوند .
خرايج - ص 311 - خيران اسباطى گفت بمدينه رفتم و خدمت حضرت ابو الحسن رسيدم فرمود واثق چه كرد . گفتم حالش خوب است ، فرمود : جعفر
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت جواد و عسكريين ع ) ( فارسي ) — صفحة 132
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٣٢