( متوكل ) چه مىكند گفتم : خيلى ناراحت است از همه مردم حالش بدتر است زندانى است . پرسيد ابن زيات چه مىكند گفتم : فرمان فرمان اوست ، من الان ده روز است كه از آنجا خارج شدهام . فرمود واثق مرد و متوكل بجاى او نشست « 1 » ابن زيات را نيز كشت پرسيدم چه وقت فرمود شش روز پس از خارج شدن تو . همين طور نيز واقع شده بود . خرايج - از على بن جعفر روايت شده كه گفت به حضرت ابو الحسن هادى
هامش
( 1 ) متوكل به اين جهت محمد بن عبد الملك زيات را كشت چون او وزير واثق بود و تمام اختيارات را به او واگذاشته بود واثق بر برادر خود جعفر متوكل خشم گرفت او را تحت نظر داشت روزى متوكل پيش محمد بن عبد الملك زيات رفت تا خواهش كند برادرش را از او راضى نمايد ابن زيات بتوكل اعتنائى نكرد ايستاده بود تا دستور داد بنشيند بعد نشست جوابش را نداد تا ناقههاى جلوش تمام شد آن وقت با تهديد پرسيد براى چه اينجا آمدهاى گفت : آمدهام از برادرم درخواست كنى از من راضى شود ابن زيات رو بحاضرين كرده با مسخره گفت برادرش را بخشم مىآورد بعد پيش من مىآيد و ميخواهد كه برادرش را راضى كنم برو هر وقت خوب شدى از تو راضى مىشود .
متوكل با ناراحتى خارج شد . پيش احمد بن ابى داود رفت همين كه چشم احمد به او افتاد از جاى جست باستقبالش آمد تا درب خانه و صورتش را بوسيد گفت فدايت شوم چه كار داشتى گفت : آمدهام از برادرم بخواهى از من راضى شود ، گفت اشكالى ندارد درخواست ميكنم يك مرتبه در اين مورد با واثق صحبت كرد از او راضى نشد مرتبه دوم راضى شد و او را بخشيد .
وقتى متوكل از پيش ابن زيات رفت . ابن زيات براى واثق نوشت كه متوكل با قيافه نامردها مويهاى سر خود را بلند كرده بود پيش من آمده و تقاضا داشت از شما بخواهم از او راضى شوى واثق نوشت بفرست بيايد سرش را بتراش و موى سر او را به صورتش بزن .
متوكل باز آمد تا نتيجه اقدام ابن زيات را بفهمد . ابن زيات دستور داد سلمانى آمد سر او را تراشيد و مويش را به صورتش زد .