تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 97

مساهمون:

ص٩٧
كافى : سليمان بن جعفر جعفرى گفت : خدمت حضرت رضا عليه السّلام براى كار رفته بودم تصميم ببازگشت به منزل خود گرفتم به من فرمود بيا با من امشب را پيش ما باش . در خدمت ايشان به راه افتادم وارد منزل خود شد با مغيب ، چشمش بغلامان افتاد كه براى چهار پايان آخور درست ميكنند ، در بين آنها غلام سياهى را ديد كه از غلامان آن جناب نبود . فرمود اين مرد كيست كمك بشما مىكند ؟ عرضكردند كمك مىكند به او مبلغى خواهيم داد فرمود مزدش را معين كرده‌ايد ؟ . عرضكردند نه او هر چه ما بدهيم راضى خواهد شد امام عليه السّلام با شلاق غلامان را تنبيه كرد و بسيار خشمگين شد عرضكردم آقا ناراحت نشويد ، فرمود من چند مرتبه آنها را از اين كار نهى كرده‌ام كه كسى را بكارى كه واميدارند اجرتش را قطع كنند . هر كسى كه براى تو كارى انجام دهد بدون اينكه با او قطع كنى اگر سه برابر هم به او بدهى خيال خواهد كرد كه اجرتش را كم داده‌اى اما اگر با او قطع نمائى وقتى اجرتش را دادى از تو خوشحال خواهد شد كه بگفته خود وفا كردى اگر يك ذرّه هم زيادى بدهى سپاس آن را خواهد داشت و متوجه است كه اضافه به او داده‌اى . در كتاب امامت و تبصره ابن بابويه از عباس بن نجاشى اسدى نقل مىكند كه به حضرت رضا عليه السّلام عرضكردم شما امام هستيد ؟ فرمود : آرى به خدا قسم بر انس و جن .