آن مشكوك هستم برايش مينويسم و او را بوسيله همان مسائلى كه از پدرش ميپرسيدم آزمايش خواهم كرد آن مسائل را در كاغذى نوشته در آستين خود نهادم و بدرب خانه امام رفتم دوستى داشتم كه بهمراه من بود ولى از نظر مذهب با من مخالف بود او از اين جريان اطلاعى نداشت .
بدرب خانه كه رسيدم ديدم مردم و سپاهيان و سربازان خدمتش ميرسند در يكطرف حياط نشستم با خود گفتم چه وقت من ميتوانم خدمتش برسم در انديشه بودم مدتى طول كشيد تصميم گرفتم برگردم در اين موقع غلامى خارج شده در چهره مردم دقيق ميشد و ميگفت پسر دختر الياس كيست . گفتم : من هستم از داخل آستين نامهاى خارج كرده گفت اين جواب سؤالها و تفسير آنها است . گفتم خدا و پيامبرش را گواه ميگيرم بر خود كه تو حجت خدائى و استغفار و توبه مينمايم در اين موقع از جاى حركت كردم . رفيقم گفت با عجله كجا ميروى گفتم حاجت من برآورده شده براى ديدن آقا ، بعد خواهم آمد .
خرايج : مسافر گفت : وقتى خواستند حضرت موسى بن جعفر را به بغداد ببرند به حضرت رضا دستور داد كه تا وقتى زنده است در اطاقش بخوابد تا خبر فوت او به آن جناب برسد . گفت ما هر شب رختخواب حضرت رضا را در اطاق موسى ابن جعفر مىانداختيم پس از نماز عشا مىآمد و ميخوابيد صبح كه ميشد به منزل خود ميرفت گاهى خوردنى پنهان ميكرديم وقتى مىآمد ميرفت و خوردنى را برميداشت ميفرمود من مىدانم چه پنهان كردهايد شايسته نيست از من پنهان كنيد .
يك شب تأخير كرد خانواده موسى بن جعفر از تأخير ايشان نگران شدند من خيلى ناراحت شدم فردا صبح وارد خانه شد و پيش خانواده موسى بن جعفر رفت . ام احمد را خواست به او فرمود : آن امانتها كه پدرم به تو سپرده بياور .
ام احمد نالهاى كرد و گريبان چاك زده گفت : مولايم از دنيا رفت او را از اين كار بازداشت و فرمود : چيزى نگو تا خبر رسمى برسد . ام احمد بستهاى
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 61
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦١