با اينكه كسى آنجا حضور نداشت عرض كردم آقاى من با كه حرف ميزنيد فرمود : اين شخص عامر زهرائى كه آمده تقاضاى دعا مىكند و از درد خود شكايت دارد عرضكردم آقا ميل دارم سخن او را بشنوم . فرمود اگر بشنوى يك سال بيمار خواهى شد ، عرضكردم مايلم بشنوم فرمود گوش كن . صدائى شبيه صفير شنيدم همان دم تب عارض من شد يك سال تب داشتم .
عيون المعجزات : حسن بن علي وشاء گفت : به طرف خراسان رفتم با خود مقدارى جنس براى فروش داشتم شب وارد مرو شدم آن زمان واقفى مذهب بودم غلام سياهى كه شباهت باهل مدينه داشت پيش من آمده گفت مولايم ميفرمايد : آن پارچه سياهى كه همراه دارى برايم بفرست ميخواهم بوسيله آن غلام خود را كفن كنم كه از دنيا رفته . گفتم آقاى تو كيست ؟
گفت : حضرت رضا عليه السّلام گفتم با من پارچه و لباسى نيست هر چه داشتم در راه فروختم . رفت دو مرتبه برگشت و گفت آن پارچه پيش تو مانده هنوز نفروختهاى . گفتم من خبر ندارم رفت و براى مرتبه سوم آمده گفت در فلان بسته است . با خود گفتم اگر حرفش درست باشد دليلى است بر امامت او دخترم يك پارچه سياه به من داده بود كه آن را بفروشم و از پولش انگشترى فيروزه و چادرى خط خطى برايش از خراسان بخرم ولى من فراموش كرده بودم .
بغلام خود گفتم فلان بسته را بياور وقتى آورد گشودم داخل آن همان پارچه را يافتم بغلام تسليم كردم گفتم بهايش را نمىخواهم برگشت و گفت فرموده است ميبخشى چيزى را كه از تو نيست اين پارچه را فلان دخترت به تو داده كه از بهايش براى او فيروزه و چادر خط خطى بوسيله اين پول بخرى آنچه خواسته خريدارى كن . بوسيله غلام بهاى پارچه را كه در خراسان به آن قيمت خريد و فروش ميشد فرستاده بود .
خيلى تعجب كردم از آنچه ديدم با خود گفتم : به خدا قسم مسائلى را كه در
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 60
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٠