تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 59

مساهمون:

ص٥٩
از ناراحتى باقى بود . شكايت كرده گفتم فدايت شوم براى پايم دعائى بكن پايم را مقابل آن جناب گشودم . فرمود : اين پايت هيچ ناراحتى ندارد ولى آن پاى سالمت را نشان بده ، پايم را گشودم . دعائى خوانده از خدمت آن جناب كه مرخص شدم طولى نكشيد آن پايم نيز مبتلا به عرق مدينى شد ولى دردش كم بود . كافى : ابن قياما كه واقفى مذهب بود گفت : خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيده گفتم : ممكن است دو امام وجود داشته باشد ؟ فرمود : نه مگر اينكه يكى از آنها ساكت باشد . گفتم : شما اكنون همانطور هستى كه امام ساكتى برايت نيست « يعنى فرزند ندارى » هنوز حضرت جواد متولد نشده بود حضرت رضا فرمود : به خدا قسم خداوند به من فرزندى خواهد داد كه بوسيله او حق را ثابت مىكند و باطل را از ميان ميبرد پس از يك سال برايش حضرت جواد متولد شد . بابن قياما گفتند همين دليل ترا قانع نميكند . گفت : به خدا قسم اين دليل بزرگى است ولى چه كنم آنچه حضرت صادق عليه السّلام در باره فرزندش فرموده . كافى : وشاء گفت : وارد خراسان شدم در آن موقع واقفى مذهب بودم با خود مقدارى جنس داشتم كه پيراهن خوش رنگى جزء آنها بود در بسته‌اى داشتم ولى متوجه آن نبودم و نمىدانستم كجاست وارد مرو كه شدم و ساكن يكى از منازل گرديدم مردى از اهالى مدينه به من گفت : حضرت رضا عليه السّلام به تو پيغام داده كه آن جامه رنگين را برايش بفرستى . گفتم چه كسى به حضرت رضا از آمدن من خبر داده من كه هم اكنون وارد شده‌ام ولى جامه رنگين ندارم . آن مرد خدمت حضرت رضا رفت و برگشت گفت ميفرمايد : آن جامه در فلان جا است و داخل فلان بسته است در جستجوى پيراهن شدم در همان جا كه فرموده بود در ته بسته يافتم و برايش فرستادم . كافى : محمّد بن حجرش گفت : حكيمه دختر موسى بن جعفر عليه السّلام به من گفت ديدم حضرت رضا جلو درب هيزم خانه ايستاده و آرام با شخصى صحبت مىكند