گفت : در مسجد پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم بودم پهلوى من مردى قوى هيكل و گندمگون بود پرسيدم از كدام فاميل هستى گفت : من غلام بنى هاشم هستم . پرسيدم كداميك از بنى هاشم امروز از همه داناتر است گفت : حضرت رضا عليه السّلام .
گفتم پس چرا كارهائى كه پدرانش انجام ميدادند از او چيزى صادر نميشود گفت نميدانم تو چه ميگوئى از جاى حركت كرده رفت چيزى نگذشت كه نامهاى براى من آورده به من داد نامه را خواندم خط خوبى نداشت . نوشته بود : ابراهيم ! تو شبيه آباء خود هستى و چند فرزند دارى كه چند نفر آنها پسر و چند نفر دخترند و نام ايشان را نيز برده بود و تمام دخترانش را يكى يكى نام برده بود .
گفت دخترى داشت كه به او جعفريه ميگفتند روى نام او خط كشيده بود .
نامه را كه خواندم ، گفت نامه را برگردان . گفتم نه باشد غلام گفت به من دستور دادهاند نامه را از تو بگيرم . گفت نامه را به او رد كردم .
حسن بن وشاء گفت : هر دو در حال شك و ترديد در مورد امامت حضرت رضا از دنيا رفتند .
رجال كشى : ابراهيم بن شعيب گفت : در مسجد پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم نشسته بودم پهلوى من مردى از اهالى مدينه بود مدتى با هم مشغول صحبت شديم از من پرسيد اهل كجائى گفتم مردى از اهالى عراقم . گفتم تو كه هستى گفت يكى از غلامان حضرت رضايم ، گفتم من از تو تقاضائى دارم . گفت چه تقاضا .
گفتم نامهاى دارم به آن جناب ميرسانى . گفت آرى هر وقت بخواهى . بيرون رفتم و كاغذى تهيه نموده نوشتم :
بِسْم اللَّه الرَّحْمن الرَّحِيم *
. آباء گرام و اجدادت قبلا بما خبرهائى از غيب ميدادند كه دليل بر امامت آنها بود مايلم اسم من و پدر و فرزندانم را برايم بنويسى . بعد نامه را مهر زده به او دادم .
فردا نامهاى سر به مهر برايم آورد آن را گشوده خواندم در پائين نامه