ما شمشيرها را برداشتيم و وارد اطاق حضرت رضا شديم ديديم در بستر است و دست خود را تكان ميدهد و چيزى ميگويد كه ما نميفهميديم غلامان با شمشيرها حمله كردند ولى من شمشير نكشيدم ايستاده تماشا ميكردم گويا اطلاع داشت كه ما براى كشتنش مىآئيم در زير لباسهاى خود چيزى پوشيده بود كه شمشير در آن كارگر نبود . فرش را درهم پيچيدند و پيش مأمون رفتند پرسيد چه كرديد گفتند : آنچه دستور دادى انجام داديم گفت : مبادا به كسى چيزى بگوئيد نزديك صبح مأمون بمجلس خود نشست با سر برهنه و گريبان چاك زده خود را تعزيهدار نشان ميداد بعد حركت كرد با پاى برهنه رفت تا حضرت رضا را ببيند منهم با او بودم وارد اطاق كه شد صداى حرف شنيد لرزه بر اندامش افتاد پرسيد كيست نزد او ؟ گفتم نميدانم . گفت زود برو ببين من بسرعت رفتم ديدم مولايم نشسته در محراب مشغول نماز و تسبيح است گفتم : يا امير المؤمنين يكنفر در محراب مشغول نماز و تسبيح خدا است مأمون سخت بلرزه افتاد گفت : مرا فريب داديد خدا لعنت كند شما را بعد از ميان آنها رو به من كرده گفت : صبيح تو او را ميشناسى برو ببين كيست نماز ميخواند .
صبيح گفت وارد شدم ، مأمون برگشت همين كه بدرب خانه رسيدم صداى امام بلند شد فرمود : صبيح عرضكردم : بلى آقاى من برو به زمين خوردم : فرمود :
حركت كن خدا ترا رحمت كند
يُرِيدُون لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّه بِأَفْواهِهِم وَ اللَّه مُتِم نُورِه وَ لَوْ كَرِه الْكافِرُون
.
برگشتم پيش مأمون ديدم صورتش چون شب تار سياه شده گفت : صبيح چه چيز ؟ گفتم : يا امير المؤمنين به خدا قسم در ميان خانه نشسته است مرا صدا زد و به من اين سخنان را گفت ، در اين موقع گريبان خود را بست و دستور داد لباسهايش را بياورند . گفت : بگوئيد بيهوش شده بود ولى به هوش آمد .
هرثمه گفت من شكر و سپاس خدا را بجا آوردم بعد خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيدم همين كه مرا ديد فرمود : هرثمه مبادا آنچه صبيح به تو گفت