تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
حضرت رضا عمران را پيش خواند فرمود : سؤال كن عمران از آفريدگار و صفاتش سؤال كرد جواب كافى شنيد تا اينكه فرمود : فهميدى جوابداد : بلى آقاى من فهميدم و گواهى مىدهم خداوند همان طورى است كه شما توصيف فرمودى و اينكه محمّد بنده و برگزيده خداوند است و دين او دين حق و حقيقت است پس رو بجانب قبله نموده به سجده افتاد و اسلام آورد . دانشمندان همين كه ديدند عمران صابى كه دانشمندى توانا بود و هيچ كس در مناظره با او تاب و توان نداشت اسلام آورد ديگر كسى جرات اشكال پيدا نكرده و چيزى سؤال نكردند . شب شد مأمون و حضرت رضا از جاى حركت كردند و داخل منزل شدند سايرين نيز متفرق گرديدند . نوفلى گفت : محمّد بن جعفر از پى من فرستاد پيش او رفتم گفت : ديدى و درست توجه كردى من هيچ سابقه چنين قدرت علمى را از ايشان نداشتم . سؤال كرد در مدينه هم علماء با او مناظره ميكردند ؟ گفتم آرى حاجيان در هنگام حج خدمتش ميرسيدند از مسائل حلال و حرام سؤال ميكردند گاهى با بعضى از دانشمندان اديان مناظره نيز ميكرد . محمّد بن جعفر گفت : ميترسم اين مرد بر او رشك برد و مسمومش كند و يا بلائى بر سرش آورد بگو خوددارى كند . گفتم : از من نميپذيرد . مأمون ميخواهد آزمايش كند كه آيا از علوم و آثار اجدادش در اختيار دارد يا نه گفت : بگو عمويت مايل نيست اين قسمت‌ها تكرار شود علاقمند است ترك مناظره نمائى بواسطه چند جهت . خدمت حضرت رضا رسيدم و گفتار محمّد بن جعفر را عرض نمودم حضرت رضا تبسمى نموده فرمود : خدا حفظ كند عمويم را ، نميدانم چرا علاقه به اين كار ندارد در اين هنگام بغلامى فرمود كه از پى عمران صابى برود عرضكردم : من جاى او را ميدانم پيش رفقايم منزل دارد فرمود : وسيله سوارى برايش ببر او را بياور . عمران آمد حضرت رضا احترامش نمود و خلعتى به او ارزانى داشت و موكبى