ياسر گفت : چنان مردم با عجله از هم فاصله ميگرفتند كه رويهم مى - افتادند بهر كس اشاره ميكرد ميدويد و ميرفت احدى باقى نماند .
عيون اخبار الرضا : ابا صلت هروى گفت : آمدم درب خانهاى كه حضرت رضا عليه السّلام زندانى بود در سرخس در آنجا ايشان را در قيد كرده بودند از زندانبان اجازه خواستم گفت : نميتوانى خدمت ايشان به روى . گفتم چرا ؟ گفت : چون ايشان در شبانه روز هزار ركعت نماز ميخواند فقط يك ساعت اول روز فارغ است و قبل از ظهر و موقع غروب آفتاب كه در همين ساعات نيز در محل نماز نشسته بمناجات مشغول است .
گفتم : در يكى از همين مواقع براى من اجازه بگير . اجازه گرفت ديدم در محل نماز نشسته و در انديشه است عرضكردم : يا بن رسول اللَّه اين چه چيزى است كه مردم از شما حكايت ميكنند پرسيد چه چيز ؟ گفتم : ميگويند شما مدعى هستيد كه مردم بنده شما هستند . دست بجانب آسمان دراز كرده گفت :
اى خداى آفريننده آسمان و زمين كه آشكار و پنهان را ميدانى تو خبر دارى كه من چنين چيزى نگفتهام هرگز و نه شنيدهام كه يكى از اجدادم مدعى شده باشد خدايا تو ميدانى اين امت چه ستمها بما روا داشتهاند كه اين يكى از آنها است .
آنگاه رو به من نموده فرمود : اگر آن طورى كه ميگويند مردم تمام برده و بنده ما باشند بچه كس آنها را بفروشيم عرض كردم : صحيح ميفرمائيد يا ابن رسول اللَّه سپس فرمود : مگر تو منكرى ولايت ما را كه خدا واجب نموده چنانچه ديگران انكار دارند عرضكردم : معاذ اللَّه هرگز ! من اقرار بولايت شما دارم .
عيون : محمّد بن ابى عباده گفت : وقتى جريان كشته شدن فضل بن سهل پديد آمد مأمون خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيد و گريه ميكرد و گفت : اكنون موقع احتياج من بشما رسيده كه با دقت مرا كمك كنى . فرمود : تو بايد با فكر و مصلحت بينى نقشه خود را اجرا كنى و ما دعا كنيم وقتى مأمون خارج شد عرض
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 159
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٥٩