تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
باز دو مرتبه مأمون نامه نوشت در جواب حضرت رضا فرمود : من فردا بحمام نميروم پيغمبر اكرم را در خواب ديدم ديشب به من فرمود : علي جان فردا بحمام نرو ! براى شما و فضل نيز صلاح نميدانم فردا بحمام برويد . در جواب مأمون نوشت : صحيح فرموده است پيغمبر اكرم و شما نيز صحيح ميفرمائيد من فردا بحمام نميروم فضل خودش ميداند هر چه ميخواهد انجام دهد . ياسر گفت : شب كه شد و خورشيد غروب كرد حضرت رضا عليه السّلام بما فرمود بگوئيد : « نعوذ باللَّه من شر ما ينزل في هذه الليلة » ما همين كلمات را ميگفتيم حضرت رضا كه نماز صبح را خواند باز فرمود بگوئيد : به خدا پناه ميبريم از شريكه امروز پديد مىآيد پيوسته ما اين سخن را تكرار ميكرديم . نزديك طلوع آفتاب حضرت رضا به من فرمود : بالاى پشت بام برو گوش بده ببين چيزى ميشنوى همين كه بالا رفتم ديدم صداى ضجه و ناله بلند است و پيوسته زياد مىشود در اين موقع ديدم مأمون وارد خانه حضرت رضا شد از دربى كه از خانه او به خانه آن جناب بود بايشان ميگفت : آقا ابو الحسن فضل از دنيا رفت خدا بشما اجر بدهد وارد حمام شده بود گروهى با شمشير حمله كرده او را كشتند كسانى كه مرتكب اين كار شده بودند گرفته‌اند يكى از آنها پسر خاله خود فضل است بنام : ذو القلمين . سپهداران و سپاهيان آنها كه طرفدار فضل بودند درب خانه مأمون اجتماع كردند و فرياد ميزدند مأمون او را كشته ما ميخواهيم انتقام خون او را بگيريم . مأمون به حضرت رضا عرضكرد : اگر صلاح بدانيد شما خارج شويد و اينها را متفرق كنيد . ياسر گفت : حضرت رضا عليه السّلام سوار شد به من نيز فرمود : سوار شو همين كه از خانه خارج شديم حضرت رضا ديد جمع شده‌اند و آتش افروخته‌اند تا درب خانه را آتش بزنند فرياد زد و با دست اشاره كرد متفرق شويد همه متفرق شدند .