كردم : آقا چرا قبول نكرديد و بتأخير انداختيد . فرمود : اين كارها به من ربطى ندارد .
در اين موقع متوجه شد كه من افسرده شدم . فرمود : به تو چه نفعى ميرسد از اين كار اگر آن طور كه تو ميگوئى اوضاع تغيير كند و تو نسبت به من همين طور كه هستى باشى خرج زيادى ندارى و مثل يكى از بقيه مردم خواهى بود .
آبى در نثر الدر نوشته است كه فضل بن سهل روزى در حضور مأمون عرض كرد به حضرت رضا عليه السّلام : آقا مردم در كارهاى خود مجبورند . فرمود :
خدا عادلتر است از اينكه مجبور كند باز عذاب نمايد گفت : پس آزاد هستند فرمود : او حكيمتر از آنست كه بنده خود را رها كند و او را به خود واگذارد .
روزى مردى نصرانى را آوردند كه با زنى هاشمى زنا كرده بود همين كه چشمش به او افتاد مسلمان شد مأمون عصبانى شد و از فقهاء پرسيد اين شخص را چه بايد كرد گفتند : اسلام آوردن گناهان قبل او را از بين ميبرد از حضرت رضا عليه السّلام پرسيد ، فرمود : او را بكش زيرا او موقعى كه شكنجه و كيفر را مشاهده كرد اسلام آورد خداوند ميفرمايد :
فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنَّا بِاللَّه وَحْدَه
تا آخر سوره .
كشف الغمه : آبى گفت مردى را پيش مأمون آوردند خواست گردن او را بزند حضرت رضا عليه السّلام حضور داشت مأمون گفت : آقا شما چه ميفرمائيد فرمود : من ميگويم خداوند با بخشش به تو عزت مىبخشد . مأمون او را بخشيد .
مأمون به حضرت رضا عرضكرد : آقا بفرمائيد ، جدت علي بن ابى طالب چگونه تقسيمكننده بهشت و جهنم است . فرمود : مگر خودت اين روايت را از پدرت و ايشان از آباء خود از عبد اللَّه بن عباس نقل كردى كه گفت : شنيدم پيامبر فرمود : محبت علي ايمان و كينه و بغض او كفر است . مأمون گفت چرا .