تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤
است كه كرده‌اى . گفت : سيد و سرورم ابو الحسن چنين دستورى را داده و حرف درستى است . گفت : اين حرف صحيح نيست ديروز برادرت را كشتى و خلافت او را گرفتى برادران و تمام عراقيان و خانواده‌ات و همه عرب با تو كينه‌دار شدند باز اين كار دوم را انجام دادى و ولايتعهد را به حضرت رضا سپردى و خلافت را از آل عباس خارج كردى با اينكه عموم مردم و علما و فقها و آل عباس اين كار ترا نپسنديدند و از تو متنفر هستند صلاح اينست كه تو در خراسان بمانى تا اين ناراحتىها بر طرف شود و از جريان محمّد امين فراموش كنند ، پيرمردهائى كه خدمت بپدرت هارون الرشيد كرده‌اند در اينجا حضور دارند وارد هستند با آنها مشورت كن اگر صلاح دانستند انجام ده . گفت : مثل كه ؟ فضل گفت : از قبيل علي بن ابى عمران و ابن مونس و جلودى . اينها همان كسانى بودند كه با ولايت عهدى حضرت رضا مخالفت كردند و راضى نشدند ، مأمون به همين علت ايشان را زندانى كرده بود . گفت : بسيار خوب فردا حضرت رضا پيش مأمون آمده فرمود : چه كردى . جريان ذو الرياستين را نقل كرد . مأمون آن چند نفر را خواست و از زندان احضار كرد اولين كسى كه وارد شد علي بن ابى عمران بود ديد حضرت رضا كنار مأمون نشسته گفت : ترا به خدا ميسپارم يا امير المؤمنين از اينكه خلافت را از خاندان خود خارج كنى و در اختيار كسانى قرار دهى كه آباء و اجدادت آنها را ميكشتند و به اطراف جهان متوارى ميكردند . مأمون گفت : زنا زاده تو باز هم همان عقيده سابق را دارى . جلاد گردن او را بزن . او را گردن زدند . ابن مونس را وارد كردند همين كه چشمش به حضرت رضا افتاد كنار مأمون ، گفت : يا امير المؤمنين به خدا قسم اين كسى كه پهلوى تو نشسته مثل بت پرستيده مىشود ( يعنى مردم به او علاقه شديد دارند ) مأمون گفت : زنازاده همان