او را امر كرد كه جان خويش را از اين دو حفظ نمايد .
مأمون كه از حضرت رضا اين جريان را شنيد فهميد آن جناب راست ميگويد .
عيون : ابراهيم بن محمّد حسنى گفت : مأمون كنيزى براى حضرت رضا فرستاد كنيز كه وارد شد از ديدن آن جناب كه پيرى از چهرهاش آشكار بود خوشش نيامد ، امام عليه السّلام كه متوجه نگرانى كنيز شده بود او را پيش مأمون برگرداند و اين شعرها را برايش نوشت :
نعى نفسى الى نفسى المشيب * و عند الشيب يتعظ اللبيب
فقد ولى الشباب الى مداه * فلست أرى مواضعه تئوب
سأبكيه و أندبه طويلا * و ادعوه الى عسى يجيب
و هيهات الذى قد فات منه * تمنينى به النفس الكذوب
وداع الغانيات بياض رأسى * و من مد البقاء له يشيب
ارى البيض الحسان يحدن عنى * و في هجرا نهن لنا نصيب
فان يكن الشباب مضى حبيبا * فان الشيب ايضا لى حبيب
سأصحبه بتقوى اللَّه حتى * يفرق بيننا الاجل القريب
عيون اخبار الرضا : ياسر خادم گفت : وقتى حضرت رضا عليه السّلام منزل را خلوت ميديد تمام غلامان و اطرافيان خود را از كوچك و بزرگ جمع مينمود براى آنها حديث ميكرد و با ايشان انس ميگرفت آنها نيز به آن جناب مأنوس مىشدند وقتى سر سفره مىنشست تمام آنها را از صغير و كبير جمع مىنمود و با خود مىنشاند حتى مهتر اسبان و خونگير را .
ياسر گفت : يك روز ما در خدمت آن جناب بوديم كه صداى قفل دربى كه ميان خانه ايشان و مأمون بود آمد بما فرمود : حركت كنيد متفرق شويد ما از جاى حركت كرديم مأمون وارد شد در دست نامهاى دراز داشت خواست حضرت رضا باحترامش حركت كند او را قسم به حق پيغمبر داد كه برنخيزد .