تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦
قرار داده برگردانم . دلم آرام شد طاهر را بجانب علي بن عيسى بن ماهان فرستادم و آن وقايع اتفاق افتاد هرثمه را برگرداندم پيش رافع بر او پيروز شد و او را كشت به صاحب سرير پيغام دادم و با او صلح كردم و مقدارى پول در اختيارش گذاشتم برگشت پيوسته كار من بالا ميگرفت تا بالاخره محمّد كشته شد و خداوند خلافت را به من سپرد و بر كارها مسلط شدم وقتى خداوند آنچه خواسته بودم داد من نيز خواستم بعهد خود وفا كنم كسى شايسته‌تر بخلافت از حضرت رضا نيافتم به او پيشنهاد كردم ولى نپذيرفت مگر به همان وضع كه خود خبر دارى . اين بود علت ولايت عهدى ايشان . گفتم خدا بامير المؤمنين توفيق دهد ، گفت : ريان فردا برو ميان مردم و سرهنگان بنشين و براى آنها از فضائل امير المؤمنين علي بن ابى طالب نقل كن . گفتم : من حديثى در باره فضيلت ايشان ياد ندارم جز آنچه خودتان نقل كرده‌ايد گفت : سبحان اللَّه يكنفر را پيدا نميكنم كه به من كمك كند در اين راه دلم مى - خواست اطرافيان من از اهالى قم ميبودند . گفتم : يا امير المؤمنين من هر چه از خود شما شنيده‌ام نقل ميكنم گفت : بسيار خوب از قول من نقل كن هر چه از من شنيده‌اى فردا صبح ميان سرهنگان نشستم گفتم : امير المؤمنين از پدر خود از آباء گرام خويش از پيامبر اكرم نقل كرد كه فرمود : « من كنت مولاه فعلى مولاه » . امير المؤمنين از پدر خود از آباء گرام خويش نقل كرد كه پيغمبر اكرم فرمود : « علي منى بمنزلة هارون من موسى » حديث‌ها را با هم مخلوط ميكردم آن طور كه بايد حفظ نبودم . حديث خيبر و از اين قبيل احاديث مشهور را براى آنها نقل كردم . عبد اللَّه بن مالك خزاعى گفت : خدا علي را رحمت كند مردى صالح بود مأمون غلامى را مأمور كرده بود كه آنچه ميشنود به او گزارش دهد . ريان گفت : مأمون از پى من فرستاد پيش او رفتم همين كه چشمش به من افتاد گفت چه خوب