در باره ولايت عهد حضرت رضا عليه السّلام خيلى حرف ميزدند آنهائى كه اين پيش آمد را دوست نداشتند معتقد بودند كه اين كار را فضل بن سهل ذو الرياستين پيشنهاد كرده . اين خبر بمأمون رسيد در دل شب از پى من فرستاد پيش او رفتم گفت :
ريان شنيدهام مردم ميگويند بيعت حضرت رضا از تدبير فضل بن سهل بوده .
گفتم : مردم اين عقيده را دارند .
گفت مگر چنين چيزى امكان دارد كسى جرات دارد بخليفهاى كه بر كارها مسلط شده و لشكرى و كشورى در تحت فرمان او هستند پيشنهاد كند كه خلافت را رها كن و به ديگرى تسليم نما آيا عقل باور مىكند . گفتم نه به خدا قسم يا امير المؤمنين كسى چنين جراتى نميكند . گفت : به خدا آن طور كه ميگويند نيست ولى من علت آن را برايت ميگويم .
وقتى برادرم محمّد نامه نوشت كه پيش او بروم و من امتناع كردم عيسى بن ماهان را امير لشكر نمود و دستور داد مرا دست بسته با غل جامعه پيش او ببرد اين خبر را شنيدم . در همان موقع هرثمة بن اعين را بجانب كرمان و سيستان فرستاده بودم كارى از پيش نبرده بود و فرار كرد صاحب سرير نيز قيام كرد و بر استان خراسان پيروز شد تمام اين وقايع در يك هفته اتفاق افتاد .
در اين موقع ديگر من نيروى مدافعه نه از نظر مالى و نه از لحاظ سپاه داشتم آشكارا سستى و ضعف در فرماندهان و سپاهيان ميديدم تصميم گرفتم پيش پادشاه كابل بروم با خود گفتم : فرمانرواى كابل مردى كافر است محمّد به او پول خواهد داد مرا به او تسليم مينمايد راهى بهتر از اين نيافتم كه از گناهان خود توبه كنم و از خدا كمك بخواهم و به او پناه برم دستور دادم اين خانه را جاروب كنند اشاره باطاقى كرد غسلكردم و دو جامه سفيد پوشيدم و چهار ركعت نماز خواندم هر چه قرآن از حفظ بودم در آن چهار ركعت خواندم دعا كرده از خدا پناه خواستم با او عهد كردم با نيت پاك كه اگر حكومت به من رسيد و از دست ستم محمّد برادرم آسوده شدم و مشكلات من حل شد خلافت را به محلى كه خداوند
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 125
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٢٥