از اسبها به زير آمده چكمههاى خويش را از پا درآوردند وقتى چشمشان به حضرت رضا افتاد مرو يك پارچه گريه شد مردم نميتوانستند از گريه و ناله خوددارى كنند .
حضرت رضا در هر ده قدم ميايستاد و چهار تكبير ميگفت مثل اينكه در و ديوار و آسمان با او همصدا هستند اين خبر همايون رسيد فضل بن سهل ذو الرياستين به او گفت اگر حضرت رضا به اين وضع تا مصلى برود مردم فريفته او ميشوند صلاح اينست كه تقاضا كنى برگردد مأمون كسى را فرستاد و تقاضا كرد كه برگردد حضرت رضا عليه السّلام كفشهاى خود را خواست پوشيد و برگشت .
عيون اخبار الرضا : اصحاب ما از حضرت رضا نقل كردهاند كه مردى به آن جناب عرضكرد چگونه ولايتعهدى مأمون را پذيرفتى ؟ اين كار را عيب ميدانست . امام عليه السّلام به او فرمود : بگو ببينم پيمبر بالاتر است يا وصى ؟ گفت :
پيامبر . پرسيد مسلمان بهتر است يا مشرك ؟ گفت : مسلمان . فرمود : عزيز مصر مشرك بود و يوسف پيامبر مأمون مسلمان است و من وصى هستم يوسف از عزيز خواست كه او را متصدى دارائىاش كند گفت : «
اجْعَلْنِي عَلى خَزائِن الْأَرْض إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيم
» ولى مرا مجبور به اين كار كردند .
ارشاد : ص 290 - موسى بن سلمه گفت : من در خراسان با محمّد بن جعفر بودم يك روز شنيدم كه فضل بن سهل ذو الرياستين خارج شده و ميگويد مردم چيز عجيبى ديدهام از من بپرسيد چه ديدهاى گفتند چه ديدهاى گفت : ديدم امير المؤمنين به علي بن موسى ميگويد : من تصميم دارم ترا خليفه كنم و فرمان - رواى مسلمانان شوى . علي بن موسى ميگويد : مبادا مبادا كه من طاقت اين كار را ندارم و قادر نيستم من خلافتى را نديدم كه از اين ضايعتر شود امير المؤمنين شانه از زير بار آن خالى مىكند و به حضرت رضا عرضه ميدارد ايشان امتناع ميورزد و قبول نميكند .
عيون اخبار الرضا : ريان بن صلت گفت : مردم از سپهداران و سايرين