تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 122

مساهمون:

ص١٢٢
عيون : علي بن ابراهيم گفت ياسر خادم پس از فوت حضرت رضا و بازگشت از خراسان برايم تعريف كرد تمام جريانها را و ريان بن صلت كه از طرفداران حسن بن سهل بود نيز نقل كرد و پدرم از عرفه و صالح دو پسر سعيد نقل كرد تمام اينها وقايع حضرت رضا را برايم تشريح كردند . گفتند وقتى كار رقيب مأمون ( محمّد امين ) تمام شد و مأمون بر حكومت مسلط گرديد نامه‌اى به حضرت رضا نوشت و درخواست كرد كه بخراسان بيايد حضرت رضا به چند دليل عذر خواست مرتب در اين مورد مأمون نامه مينوشت و تقاضا ميكرد تا حضرت رضا فهميد از او دست برنميدارد با فرزندش حضرت جواد كه در آن وقت هفت سال داشت خارج شد مأمون نوشت كه از راه كوفه و قم نيايد آن جناب را از راه بصره و اهواز و فارس آوردند تا بالاخره بمرو رسيد وقتى وارد شد مأمون خلافت را بايشان عرضه داشت آن جناب نپذيرفت در اين مورد مدت دو ماه با يك ديگر گفتگو داشتند كه حضرت رضا عليه السّلام نمىپذيرفت . بعد كه گفتگو به طول انجاميد مأمون گفت پس وليعهدى مرا بپذير قبول كرد ولى با چند شرط ، مأمون گفت هر شرطى مايلى بكن فرمود من ولايت عهدى را مىپذيرم به شرط اينكه امر و نهى نكنم و قضاوت ننمايم و هيچ چيز را تغيير ندهم از تمام اين كارها مرا معاف دارى . مأمون پذيرفت آنگاه بر فرماندهان لشكر و قضات و خدمتكاران جريان را عرضه داشت آنها ناراحت شدند مقدارى پول بين سپاهيان تقسيم كرد . خوشحال شدند و رضايت دادند جز سه نفر از فرماندهان كه نپذيرفتند يكى جلوى دومى علي بن عمران و نفر سوم ابن مونس بود . آنها بيعت حضرت رضا را نپذيرفتند مأمون ايشان را زندانى كرد آنگاه بيعت براى حضرت رضا گرفت و به تمام نقاط نوشت درهم و دينار باسم ايشان سكه زد و روى منبرها بنامش خطبه خواند . مأمون براى برگزارى اين جشن خرجها كرد . عيدى شد مأمون از حضرت رضا خواست كه سوار شود و در مجلس عيد حاضر گردد و خطبه بخواند تا دل مردم مطمئن شود و مقام آن جناب را دريابند