ميگويم اگر هارون يك سر مو از من كم كرد بدانيد من امام نيستم .
مهج الدعوات : ابو الصلت هروى گفت يك روز حضرت رضا عليه السّلام در خانه نشسته بود كه پيك هارون وارد شد گفت حركت كن بيا كه هارون شما را ميخواهد . امام عليه السّلام از جاى حركت كرد به من فرمود هارون در اين موقع مرا نميخواهد مگر براى يك پيش آمد بزرگ ولى به خدا قسم نميتواند مرا ذرهاى ناراحت كند بواسطه خبرى كه از جدم پيامبر به من رسيده .
ابا صلت گفت در خدمت آن جناب رفتم همين كه وارد بر هارون شد و چشمش به او افتاد اين حرز را تا آخر خواند مقابل هارون كه ايستاد هارون گفت براى شما صد هزار درهم نوشتهام بدهند نيازها و احتياجات خانواده و فاميل خود را بنويس تا بر آورم .
پس از رفتن حضرت رضا هارون مرتب به آن جناب چشم دوخته بود و از پشت ايشان را تماشا ميكرد گفت من تصميمى گرفته بودم خدا اراده ديگرى داشت آنچه خدا اراده كرده بهتر است .
بخش دهم دعوت كردن مأمون حضرت رضا را بمرو ، وقايعى كه از مدينه تا نيشابور اتفاق افتاد
عيون اخبار الرضا : ابو الحسن صائغ از عموى خود نقل كرد كه گفت من در خدمت حضرت رضا عليه السّلام بخراسان رفتم در بارهء كشتن رجاء بن ابى ضحاك كه از طرف مأمون مأموريت داشت حضرت رضا را ببرد اجازه خواستم مرا از اين كار نهى كرد فرمود ميخواهى يك نفر مؤمن را بواسطه يك كافر بكشى ، وقتى باهواز رسيد از اهالى آنجا خواست كه برايش نيشكر بياورند .
يكى از نادانان اهواز گفت اين مرد عرب نميداند كه نيشكر در تابستان