آن جناب را به طرف مرو مىبرند خود را باهواز رسانيدم . خدمتش رسيدم و خود را معرفى كردم اولين مرتبهاى بود كه ايشان را ميديدم امام عليه السّلام مريض بود هوا هم گرم ، به من فرمود : برايم طبيبى بياور .
پزشكى آوردم حضرت رضا يك نوع گياهى را برايش نام برد كه طبيب گفت كسى را روى زمين نديدهام كه اسم اين گياه را بداند جز شما از كجا اطلاع پيدا كردهاى ولى اين گياه در چنين وقتى يافت نميشود و از گياههاى دوران گذشته است به او فرمود برايم مقدارى نيشكر تهيه كن . پزشك عرضكرد اين سختتر از اولى است زيرا حالا وقت نيشكر نيست .
حضرت رضا عليه السّلام فرمود اين دو چيز در همين سرزمين و هم اكنون وجود دارد اين شخص ، اشاره به من كرد ، با تو خواهد آمد به طرف آب شاذروان ميرويد و از آب رد ميشويد آسيابى خواهيد ديد به طرف آسياب ميرويد در آنجا مردى سياه را در آسياب خواهيد ديد به او بگوئيد كجا نيشكر و فلان گياه ميرويد ( اسم آن گياه را راوى فراموش كرده ) فرمود حركت كن من رفتم بآسياب رسيديم و مرد سياه را ديديم از او پرسيديم اشاره به پشت سر خود كرد ديديم نيشكر است هر چه لازم بود برداشتيم برگشتيم بآسياب آسيابان را نديديم خدمت حضرت رضا رسيديم خدا را ستايش نمود .
طبيب به من گفت اين مرد پسر كيست ؟ گفتم پسر پيغمبر ما است گفت از امتيازات نبوت چيزى دارد ؟ گفتم آرى من خودم مقدارى از آنها را ديدهام ولى پيغمبر نيست . گفت جانشين پيامبر است گفتم آرى . اين جريان را كه رجاء بن ابى ضحاك شنيد بهمراهان خود گفت اگر بيشتر در اين محل اقامت كند مردم فريفته او ميشوند بايد حركت كنيم از آنجا كوچ كرد .
مناقب : ابو حبيب نباجى گفت پيغمبر اكرم را در خواب ديدم و محمّد بن منصور سرخسى از محمّد بن كعب قرظى نقل كرد كه گفت در جحفه پيغمبر اكرم را در خواب ديدم فرمود به من مرا شاد كردى آن خوبى كه نسبت به اولاد من نمودى
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت على بن موسى الرضا ع ) ( فارسي ) — صفحة 106
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٠٦