نامه خدمت شما خواهم آمد . چيزى نگذشت كه سلطنت هند را رها كرد و مسلمان شد و اسلامى نيكو پيدا كرد .
مناقب و خرايج - مفضل بن عمر گفت : در خدمت حضرت صادق عليه السّلام بودم در مكه يا منى گذارمان بزنى افتاد كه با دختركى بالاى سر گاو مردهاى ايستاده گريه ميكردند .
امام فرمود چه شده ؟ گفت : من و دخترانم از شير اين گاو زندگى ميكرديم اين گاو هم مرده است متحيرم كه از كجا زندگى كنيم .
فرمود : مايلى خداوند گاو را براى زنده كند . زن گفت : با اين گرفتارى كه دارم مرا مسخره ميكنى ؟ ! فرمود : نه . مسخره نميكنم . امام عليه السّلام دعائى خواند آنگاه با پاى خود بگاو زد او را صدا زد گاو بسرعت صحيح و سالم از جاى خود حركت نمود .
آن زن كه گاو خود را زنده ديد فرياد زد به خدا اين عيسى بن مريم است .
امام عليه السّلام بين مردم رفت ديگر زن او را نشناخت .
خرايج - صفوان بن يحيى نقل كرد كه عبدى گفت : روزى زنم گفت : خيلى وقت است كه حضرت صادق عليه السّلام را نديدهايم اگر برويم به مكه و زيارت آن آقا نائل شويم بد نيست . گفتم من چيزى ندارم به مكه بروم . گفت من مقدارى لباس و زيور آلات دارم آنها را به فروش خرج سفر تهيه كن .
من لباسهاى زنم و زيور او را فروختم حركت كرديم همين كه به نزديكى مدينه رسيديم سخت مريض شد و مشرف بمرگ گرديد بمدينه كه رسيديم ديگر اميد بزندگى او نداشتم و از خانه خارج شده خدمت حضرت صادق رفتم امام عليه السّلام جامهاى قرمز رنگ پوشيده بود سلام كردم . جواب داد و از زنم سؤال كرد جريان را عرض كردم و گفتم من با نااميدى از منزل بيرون آمدهام . مدتى سر به زير انداخته بود آنگاه سر بلند نموده فرمود : عبدى تو بواسطه او محزونى عرضكردم بلى فرمود چيزى نيست من دعا كردم خدا او را شفا دهد وقتى برگردى مىبينى
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 96
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩٦