آن كنيز بنام بشر را خواست و به او دستور داد برود از شهر خوراكى تهيه نمايد .
مقدارى پول در اختيارش گذاشت غلام به طرف شهر رفت . ميزاب به كنيز گفت : از داخل جايگاه مخصوص خارج شود و در خيمهاى كه مقابل آفتاب زدهاند بنشيند چون زمين گل آلود بود كنيز وقتى بيرون آمد جامه از ساقهاى پاى خود بالا زد چشم اين خائن كه بساق پاى او افتاد فريفته او گرديد و بالاخره او را گول زد .
كنيز هم راضى شد با او درآميخت و به تو خيانت كرد .
مرد هندى خود را به زمين انداخته عرض كرد اشتباه كردم مرا ببخش اقرار مىكنم پوستين به حالت اول برگشت و فرمود آن را به شانه خود بيانداز همين كه پوشيد پوستين جمع شد و گلوى او را گرفت بطورى كه صورتش سياه شد .
امام صادق فرمود او را رها كن تا برگردد پيش پادشاه او خودش هر معاملهاى ميخواهد با او بكند . پوستين آزاد شد .
هندى گفت : واى واى اگر شما هديه را رد كنيد ميترسم او متوجه شود بسيار سخت كيفر ميگيرد . فرمود مسلمان شود تا همين كنيز را به تو ببخشم . قبول نكرد امام عليه السّلام بقيه هدايا را پذيرفت ولى كنيز را رد كرد آن هندى وقتى پيش پادشاه برگشت نامهاى از طرف پادشاه پس از چند ماه به اين مضمون براى پدرم رسيد .
بسم اللَّه الرحمن الرحيم - نامهايست براى جعفر بن محمّد از طرف پادشاه هند براى شما كنيزى با مقدارى هديه فرستاده بودم و آنچه ارزش نداشت قبول كرده بودى ولى كنيز را رد نمودى . از اين كار من مشكوك شدم فهميدم كه انبياء و اولاد آنها داراى يك فراست مخصوصى هستند فهميدم اين مرد خيانتى كرده .
يك نامهء جعلى ترتيب دادم كه شما نوشتهاى او خيانت كرده ضمنا به او گوشزد نمودم كه جز راستى باعث نجاتش نخواهد شد . هر كارى كرده بود اقرار نمود . كنيز نيز اقرار كرد و جريان پوستين را هم گفت بسيار در شگفت شدم گردن كنيز و آن مرد را زدم اينك گواهى بوحدانيت خدا و رسالت محمّد مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله مىدهم به زودى پس از
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 95
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٩٥