تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
وزيران خود را جمع نمودم از ميان آنها هزار نفر كه شايسته امانت دارى بودند انتخاب كردم از هزار نفر صد نفر و از صد نفر ده نفر و از ده نفر يكنفر انتخاب نمودم كه ميزاب بن حباب است از او مورد اعتمادتر نيافتم آن كنيز را به او سپردم . امام عليه السّلام فرمود : برو خائن من قبول نخواهم كرد زيرا تو در مورد امانت خيانت كردى . قسم خورد كه خيانت نكرده‌ام . فرمود : اگر بعضى از لباسهايت گواهى بخيانت تو بدهد اعتراف بخداى يكتا و پيامبرى محمّد مصطفى خواهى كرد . گفت مرا از اين كار عفو نما . فرمود : براى پادشاه هند بنويس چه كرده‌اى مرد هندى گفت : اگر چيزى ميدانيد شما بنويسيد . يك پوستين بر تن داشت دستور داد آن را در آورد . بعد امام از جاى حركت نموده دو ركعت نماز خواند بعد از نماز به سجده رفت موسى بن جعفر عليه السّلام فرمود شنيدم در سجده ميگويد : « اللهم انى اسألك بمعاقد العز عن عرشك و منتهى الرحمة من كتابك ان تصلى على محمّد عبدك و رسولك و امينك في خلقك و آله . و ان تأذن لفرو هذا الهندى ان ينطق بفعله » خدايا از تو درخواست ميكنم به پايه‌هاى عزيز عرشت و منتهاى رحمت از كتابت اينكه درود بر پيغمبر خود محمّد ، بنده و پيامبر و امين تو در ميان مردم و خاندانش فرستى . اجازه دهى پوستين اين مرد هندى كار او را با زبان عربى آشكار بطورى كه همه حاضرين بفهمند اعتراف كند تا اين معجزه‌اى باشد براى اهل بيت پيامبر و ايمانشان افزون گردد . در اين موقع سر بلند نموده فرمود اى پوستين بگوهر كارى كه اين مرد كرده موسى بن جعفر عليه السّلام فرمود پوستين جمع شد و شبيه يك گوسفند گرديد گفت يا ابن رسول اللَّه پادشاه او را امين خود قرار داد نسبت به اين كنيز و هر چه همراه اوست و بسيار سفارش كرد در مورد نگهدارى آنها ، رسيديم به بيابانى باران ما را گرفت هر چه داشتيم تر شد . باران ايستاد خورشيد در آمد اين مرد غلام مأمور