تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 48

مساهمون:

ص٤٨
نيستى . فرمود حيا و عفت و ناتوانى در سخن نه كورى دل از ايمان است ولى ناسزا و بد زبانى و ياوه سرايى از نفاق است . در كتاب قضاء حقوق از اسحاق بن ابراهيم نقل مىكند كه گفت من خدمت حضرت صادق عليه السّلام بودم با معلى بن خنيس مردى از خراسانيان وارد شد . عرض كرد يا ابن رسول اللَّه من از ارادتمندان شما خانواده‌ام بين من و شما فاصله زيادى است خرج سفرم تمام شده و امكان برگشت بسوى خانوادهء خود ندارم مگر اينكه شما كمك بفرمائيد . امام عليه السّلام نگاهى براست و چپ نموده فرمود نميشنويد برادر شما چه ميگويد ؟ معروف و كمك به برادر دينى در صورتى است كه سؤال نكرده باشد اگر درخواست كرد بهاى آبرو ريزى او را داده‌ايد شب را به بيدار خوابى با كمال ناراحتى بسر ميبرد . متحير است بكه پناه ببرد و از كه درخواست كند بالاخره تصميم ميگيرد پيش تو بيايد دلش مىطپد و اعضايش ميلرزد از خجالت خون در چهره‌اش جمع شده و صورتش گلگون گرديده نميداند با ناراحتى بايد برگردد و يا بهدف ميرسد و شاد مراجعت مىكند . اگر به او چيزى بدهى خيال ميكنى برادرى كرده‌اى با اينكه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله فرموده است : به آن خدائى كه دانه را شكافته و انسان را آفريده و مرا پيامبر گردانيده آن ناراحتى كه از درخواست خود ميكشد بزرگتر است از كمكى كه تو به او مينمائى . اسحاق گفت : پنج هزار درهم براى خراسانى جمع شد و به او دادند .