ميرفت .
تمام شيعيان پدرش امامت او را پذيرفته و احترام به حق ايشان نموده در مقابل دستورش تسليم شدند روايات زيادى از پدرش در مورد امامت آن جناب نقل كردند و دلائلى زياد كه شاهد جانشينى ايشان بود ذكر نمودند . پناه علمى شيعيان بود و دستورات دينى را به آنها مىآموخت معجزات و دلائل زيادى كه موجب قطع بامامت و اعتقاد برهبرى آن جناب مىشد هميشه نقل كردهاند .
امالى صدوق : عنبسة بن بجاد عابد گفت : پس از اينكه اسماعيل پسر حضرت صادق فوت شد و از كار تجهيز و دفن او فارغ شديم امام صادق عليه السّلام نشسته سر به زير انداخت ما نيز اطراف آن جناب جمع شديم . سر بلند كرده فرمود : مردم دنيا محل جدائى و جايگاه موقتى است نه منزلگاه هميشگى ولى جدائى انسان از كسى كه به او انس گرفت واقعا دل را مىسوزاند و سخت ناراحتكننده است كه علاج پذير نيست ولى شخصيت اشخاص با مقاومت نيكو در مقابل اين حوادث و انديشه صحيح در چنين موارد سنجيده مىشود هر كه بر برادر خود گريه نكند برادرش بر او خواهد گريست كسى كه فرزند خويش را پيش نفرستد خودش جلوتر از فرزند خواهد رفت در اين موقع شعر ابى خراش هذلى را كه در مرثيه برادرش سروده بود بعنوان شاهد خواند
و لا تحسبى انى تناسيت عهده * و لكن صبرى يا اميم جميل « 1 »
عيون اخبار الرضا - ج 2 ص 204 - عمير بن يزيد گفت : خدمت حضرت رضا عليه السّلام بودم سخن از محمّد بن جعفر بميان آمد فرمود : من تصميم گرفتم كه با
هامش
( 1 ) اميمه همسر عروة برادر ابى خراش بود پس از فوت عروه ابى خراش با بچه او بازى ميكرد اميمه گفت از انتقام و مصيبت برادرت فراموش كردهاى كه با بچه او بازى ميكنى به خدا قسم اگر تو كشته شده بودى او از تو فراموش نمىكرد ابو خراش گريه كرد و اين شعر را سرود كه خيال نكن او را فراموش كردهام اما در مصيبت او صبر جميل دارم .