پرش به محتوای اصلی

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحه 176

پدیدآورندگان:

ص۱۷۶
با هزار نفر بمدينه برو حمله كن بجعفر بن محمّد سر او و پسرش موسى بن جعفر را برايم بياور . همان ساعت سرهنگ رفت وارد مدينه شد . خبر به حضرت صادق دادند دستور داد دو شتر آوردند و بر در خانه بستند بچه‌هاى خود موسى و اسماعيل و محمّد و عبد اللَّه را خواست همه را جمع نمود و در محراب نشست و شروع كرد بدعا خواندن . ابو بصير گفت : حضرت موسى بن جعفر فرمود : آن سرهنگ حمله كرد پدرم دعاى خويش را با ابتهال ميخواند تمام سپاهيان با فرمانده خود آمدند گفت سر همين دو نفر كه ايستاده‌اند ببريد . سر آنها را بريدند و پيش منصور برگشتند وقتى وارد شدند منصور داخل خرجين كه سرها در آن قرار داشت نگاه كرد ديد سر دو شتر است . بفرمانده سپاه گفت : اينها چيست ؟ گفت : آقا ما با تمام سرعت بمدينه رفتيم و داخل خانهء جعفر بن محمّد شديم سرم چرخيد نديدم جلوم چيست چشمم به دو نفر افتاد ايستاده‌اند خيال كردم آن دو جعفر بن محمّد و پسرش موسى بن جعفر است سر هر دو را سربريدم . منصور گفت اين جريان را براى كسى نقل نكنى من نيز به كسى نگفتم تا منصور مرد . ربيع گفت : از موسى بن جعفر عليه السّلام پرسيدم آن دعا چه بود گفت : من از پدرم سؤال كردم فرمود : اين دعاى حجاب است دعا را ذكر كرد . كافى - ج 8 ص 87 - مرازم از پدر خود نقل كرد كه گفت : من در خدمت حضرت صادق بودم وقتى منصور دوانيقى اجازه داد از حيره خارج شود با هم رفتيم تا بسالحين رسيديم ( محلى است در چهار فرسخى بغداد ) سر شب بود يكى از ماليات‌چيان كه ساكن سالحين بود جلو آن جناب را گرفت و گفت : نميگذارم رد شوى هر چه امام اصرار كرد و خواهش نمود قبول نكرد و امتناع ورزيد . مصادف كه در خدمت آن جناب بود عرضكرد آقا اجازه بده اين را كه باعث ناراحتى شما است بكشم ميترسم شما را برگرداند باز منصور چه تصميمى در بارهء