دشمن من همين شخص است او را پاره پاره كنيد .
همين كه امام داخل شد آنها صدائى شبيه سگ در آوردند و اسلحه خود را بر زمين انداختند دستهاى خود را به پشت سر نهادند و به سجده افتاده صورت به خاك ميماليدند .
منصور كه اين جريان را ديد از خودش ترسيد . گفت آقا براى چه تشريف آوردهايد . فرمود بدستور تو آمدم من غسل خويش را نموده و كفن پوشيدهام منصور گفت غير ممكن است پناه به خدا ميبرم از چنين تصميمى بسلامتى برگرد امام عليه السّلام برگشت آنها همين طور در سجده بودند مترجم گفت بپرس چرا دشمن پادشاه را نكشتيد ؟ .
گفتند ما را دستور ميدهد بكشيم سرپرست و آقاى خود را كه هر روز به كارهاى ما چنان رسيدگى مىكند مانند پدرى كه مواظب فرزندان خويش است ما جز او آقائى نداريم . منصور از گفتار آنها ترسيد شبانه آنها را به محل خود باز گردانيد .
سپس امام صادق عليه السّلام را بوسيله زهر شهيد نمود .
كشف الغمه ج 2 ص 374 - منصور دوانيقى در سال صد و چهل و هفت براى انجام حج رهسپار مكه گرديد وارد مدينه شد . بربيع گفت بفرست از پى جعفر بن محمّد او را با زور بياورند خدا مرا بكشد اگر او را نكشم . ربيع خود را بغفلت زد يعنى فراموش كرده باز براى مرتبه دوم بخاطرش آورد كه شخصى را بفرست او را به زور بياورند باز خود را بغفلت زد .
در مرتبه سوم پيغامى سخت براى ربيع فرستاد و چند فحش ركيك نيز به او داد ، گفت بايد فورى كسى را بفرستى جعفر را بياورند . از پى امام صادق فرستاد همين كه آن جناب آمد بايشان عرضكرد يا ابا عبد اللَّه خود را به خدا بسپار كه چنان خشمگين است جز خدا كسى نميتواند جلو او را بگيرد . امام صادق فرمود
لا حول و لا قوة الّا باللَّه
. ربيع بمنصور خبر داد كه جعفر بن محمّد آمده است . وقتى وارد شد منصور با خشم تمام گفت : اى دشمن خدا مردم عراق ترا امام گرفتهاند و زكات
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 154
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٥٤