منصور گفت واقعا نصيحت نيكوئى نمودى مختصر و پر فايده بود مايلم حديثى در باره فضيلت جدت على بن ابى طالب بگوئى كه در دسترس عموم نباشد و همه اطلاع نداشته باشند .
فرمود : پيغمبر اكرم فرموده وقتى خدايم مرا بمعراج و آسمانها برد از من پيمان گرفت كه در باره على سه كلمه را بگويم .
خدايم فرمود يا محمّد . عرضكردم
لبيك و سعديك
. فرمود على پيشواى پرهيزگاران و رهبر سفيد چهرگان و امير مؤمنان است او را به اين مقامها مژده بده .
پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله مژده اين مقامها را بعلى عليه السّلام داد . به سجده افتاد و خدا را شكر كرد . سپس سر برداشته گفت يا رسول اللَّه آيا شايسته آن مقام شدهام كه در معراج از من ياد شود ؟ فرمود بلى خدا مقام ترا ميداند نام و ياد تو در پيشگاه پروردگار هست .
منصور گفت واقعا اين لطف خدا است كه بهر كس خواست ميدهد .
اختصاص - على بن ميسر گفت وقتى حضرت صادق پيش منصور آمد . منصور يكى از غلامانش را مأمور كرد كه هر وقت امام صادق وارد شد گردنش را بزند .
امام وقتى وارد شد و چشمش بمنصور افتاد با خود ذكرى گفت كه كسى نفهميد قسمت آخر را بلند خواند
« يا من يكفى خلقه كلهم و لا يكفيه احد . اكفنى شر عبد اللَّه بن على » .
منصور غلام خود را نديد غلام نيز او را نمىديد . به امام صادق عرضكرد در اين هواى گرم شما را به زحمت انداختم خوب است برگرديد . امام از آنجا خارج شده منصور بغلامش گفت چرا دستور مرا انجام ندادى ؟ گفت به خدا قسم او را نديدم يك چيزى بين من و او فاصله شد . منصور گفت اگر اين جريان را به كسى بگوئى ترا ميكشم .
خرايج - ص 134 صفوان جمال گفت در حيره خدمت حضرت صادق عليه السّلام بودم كه ربيع آمده گفت امير المؤمنين شما را ميخواهد . چيزى نگذشت كه امام
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 144
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٤٤