جمعه اول فرمانداريش به مسجد پيامبر رفت و بر فراز منبر شد و حمد و ستايش خدا را كرد سپس گفت على بن ابى طالب اختلاف بين مردم انداخت و با مؤمنين بجنگ پرداخت خواست خلافت را بگيرد صاحبان خلافت مانع او شدند خدا نيز اين مقام را بر او حرام نمود ، با عقده خلافت از دنيا رفت اين فرزندانش در فتنه انگيزى از او پيروى ميكنند و ادعاى مقامى كه شايسته آن نيستند مىنمايند ، هر كدام در يك گوشه زمين در خون آغشته شده كشته ميشوند .
اين سخن بر مردم گران آمد ولى هيچ كدام نتوانستند حرفى بزنند مردى از جاى حركت كرد كه لباسى همدانى و گرم در تن داشت .
گفت ما نيز خدا را ستايش نموده درود بر پيامبر خاتم و جميع انبياء و مرسلين ميفرستيم آنچه نسبت خوب بما دادى شايسته آن هستيم ولى نسبتهاى ناروا شايستهء تو و كسى است كه ترا به اين منصب گمارده است . متوجه باش درست دقت كن تو كه بر مركب ديگرى سوارشدهاى و نان ديگرى را ميخورى سر افكنده و شرمسارى شايسته تو است .
آنگاه رو بمردم كرده گفت ميدانيد سبك ترين اعمال در ترازوى قيامت مربوط بچه شخصى است و چه كسى از همه بيشتر زيان مىكند . كسى كه آخرت خود را بدنياى ديگرى بفروشد . آن شخص همين مرد فاسق است ، مردم چيزى نگفتند . فرماندار از مسجد خارج شد و هيچ پاسخى نداد .
پرسيدم اين مرد كه بود گفتند جعفر بن محمّد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب صلوات اللَّه عليهم .
صدوق در كتاب صفات شيعه از منصور دوانيقى در حيره نقل كرد كه در ايام حكومت سفاح به حضرت صادق عرضكرد . چرا شيعيان شما هر چه دارند در يك مجلس اظهار ميكنند بطورى كه كاملا شناخته ميشوند داراى چه مذهب هستند .
فرمود اين بواسطه حلاوت و شيرينى ايمان است كه در سينههاى آنها است نميتوانند آشكار نكنند .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 140
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٤٠