او را از دار پائين آوردند و تصميم سوختن بدنش را دارند گفتم اين همان جنايت ديگر بود كه امام به من فرمود .
در منتهى حسن جرجانى است كه مردى خدمت حضرت صادق رسيد يكى از اصحاب با چشم اشاره كرد يعنى اين از آنها است .
امام صادق عليه السّلام دست بر ريش خود گرفته فرمود اگر نشناسم مردم را مگر با اشاره و معرفى پس اين محاسن و ريش خوب ريشى نيست .
ابو الصباح كنانى گفت : به حضرت صادق عرض كردم من همسايهاى دارم بنام جعد بن عبد اللَّه در همدان كه به علي عليه السّلام ناسزا ميگويد اجازه ميدهى او را بكشم ؟
فرمود : ايمان مانع از كشتن است كارى به او نداشته باش ديگرى شرش را مىكند . آن مرد گفت : بكوفه رفتم نماز صبح را در مسجد خواندم ناگاه ديدم يكنفر ميگويد : جعد بن عبد اللَّه در رختخواب مثل خيك باد كرده مرده است .
وقتى رفتند بدنش را بردارند گوشتهايش از استخوان ميريخت . در روى يك پوست جمع كردند مشاهده كردند يك افعى زير اوست . بدنش را دفن نمودند .
على بن ابى حمزه گفت : دوستى داشتم از مأمورين و نويسندگان بنى اميه .
از من خواهش كرد برايش اجازه بگيرم كه خدمت حضرت صادق برسد . اجازه گرفتم .
وقتى خدمت حضرت صادق رسيد سلام كرده نشست . عرض كرد : آقا من در اداره حكومتى بنى اميه كار ميكردم و از دنياى آنها ثروت زيادى انباشتم كسى از من بازخواست نميكرد .
فرمود : اگر بنى اميه نمىيافتند كسى را كه نويسنده آنها باشد و ماليات جمع كند و جنگ نمايد و در اجتماعات آنها حاضر شود حق ما را غصب نميكردند اگر مردم اطراف آنها را نگيرند چيزى پيدا نخواهند كرد مگر همان اندازهاى كه
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 117
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١١٧