بدستشان برسد . آن مرد گفت : فدايت شوم آيا راه نجاتى برايم هست ؟ فرمود : اگر راهى برايت بگويم عمل ميكنى ؟ ! عرض كرد بلى انجام مىدهم . فرمود : هر چه در كار حكومتى آنها بدست آوردهاى رها كن . هر كدام را ميشناسى حق آنها را ميدهى و هر كدام را نميشناسى از طرف آنها صدقه ميدهى من از جانب خدا براى تو ضمانت بهشت را ميكنم .
مدتى سر به زير انداخت و در انديشه بود تصميم خود را گرفت سر برداشته گفت :
انجام مىدهم .
على بن ابو حمزه گفت : من با او بكوفه برگشتيم هر چه داشت رد كرد حتى لباسهاى تنش را ، ما مقدارى پول تهيه كرديم و لباس برايش خريديم و براى مخارج او پولى فرستاديم . چند ماهى بيش نگذشت كه مريض شد . از او عيادت ميكرديم .
روزى بعيادتش رفتم در حال جان دادن بود چشم باز كرد گفت : على بن ابى حمزه ! دوست تو حضرت صادق به خدا قسم بوعدهء خود وفا كرد .
از دنيا رفت كار كفن و دفن او را انجام داديم . خدمت حضرت صادق رفتم همين كه چشمش به من افتاد فرمود : علي ! بوعدهء خود وفا كرديم نسبت بدوست تو .
عرض كردم صحيح ميفرمائيد فداى شما شوم هنگام مرگ خودش هم به من گفت .
داود رقى گفت : دو برادر براى زيارت رفتند يكى از آن دو بسيار تشنه شد بطورى كه از روى الاغ افتاد برادر ديگر در وحشت شد شروع به نماز و بعد دعا كرد و خدا و حضرت محمّد و امير المؤمنين و تمام ائمه تا آخرين آنها حضرت صادق را بر زبان آورده كمك خواست .
ناگهان ديد مردى ايستاده ميگويد : چه شده . جريان را نقل كرد يك قطعه چوب به او داده گفت بگذار در دهانش همين كار را كرد چشم باز كرده
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 118
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١١٨