تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام جعفر صادق ع ) ( فارسي ) — صفحة 116

مساهمون:

ص١١٦
خدايا اگر اين شخص دروغ ميگويد يكى از سگهاى خود را بر او مسلط گردان . بنى اميه او را بكوفه فرستادند . يك روز ميان بازار راه ميرفت شيرى او را پاره پاره كرد اين خبر كه به حضرت صادق رسيد به سجده افتاده گفت ستايش خدا را كه بوعده خود وفا فرمود . مناقب - محمّد بن فيض گفت منصور دوانيقى به حضرت صادق عليه السّلام گفت ميدانى اين چيست . فرمود كدام ؟ گفت كوهى است در اين نزديكى كه سالى چند قطره از آن فرو ميريزد و آن قطرات منجمد مىشود اين قطرات منجمد شده براى غبار آوردن چشم خوب است سورمه ميكشند با اجازه خدا خوب مىشود . فرمود بلى ميدانم اگر مايلى خصوصيات آن را برايت شرح دهم در اين كوه يكى از پيمبران بنى اسرائيل كه از قوم خود فرار كرده بود خدا را عبادت مينمود . قوم او از مكانش اطلاع پيدا كردند و او را كشتند اين كوه بر او گريه مىكند و اين قطره‌ها از اشك اوست از طرف ديگر كوه چشمه‌اى جارى است در شب و روز كه دست به آن چشمه نميرسد . مفضل بن عمر گفت : منصور دوانيقى شخصى را فرستاد پيش فرماندار خود حسن بن زيد كه فرماندارى مكه و مدينه را به عهده داشت به او پيغام داد كه خانه جعفر بن محمّد را آتش بزند . خانهء امام را آتش زدند آتش بر در خانه و اطاقها رسيد . حضرت صادق پاى بر روى آتش گذاشت و از روى آتش ميرفت و ميگفت من پسر اسماعيل پيامبرم من پسر ابراهيم خليل اللَّه هستم . مناقب ج 3 ص 362 - ابو برده گفت خدمت حضرت صادق رسيدم پرسيد زيد چه شد ؟ عرضكردم در كناسه بنى اسد بدار آويخته شد . اشگ امام جارى گرديده صداى گريه بانوان نيز از پشت پرده بلند شد . فرمود به خدا قسم هنوز يك جنايت ديگر مانده كه نسبت به او روا ميدارند . ابو برده گفت من در فكر شدم كه ديگر چه جنايتى . تا بالاخره ديدم